ای بابا بازهم که عقب موندم!

خوب یه خلاصه از عقب موندنی ها بنویسم اگر وقت شد بعد تکمیلش می کنم.

اولا که دندون آرش هی وقت و بیوقت درد گرفت و بالاخره من مجبور شدم ببرمش دندون پزشک که اونجا با معضل بزرگ دیگری روبرو شدم. وحشت آرش از هر چیز جدیدی!!! کلا آرش از بچه هایی هست که تغییر رو دوست ندارند و دکتر رفتن هم جدیدا از همون تغییرهایی هست که آرش در برابرش مقاومت میکنه. در مورد دندون پزشکی کلی حرف برای نوشتن هست. که بعلت عقب موندن فعلا ازشون فاکتور میگیرم.

دوما آرش یه گوش درد بد شد که به مراد دلش رسید و یک چهارشنبه نفرستادمش مدرسه و بعد با پنج شنبه و جمعه به اوج رسید! البته پدر من در اومد چون صبح یکبار رفتم یه چیزی رو دادم مدرسه و خبر غیبتش روهم دادم و معلمش گفت ظهر بیا تا مشقها و سرمشقهای بقیه رو برای اون هم بفرستم!!! یعنی عوض آرش من دوبار در یک روز رفتم مدرسه ابله

سوما از قبل میدونستم آرش لوزه سوم داره و این گوش درد اخطاری شد که پشت گوش نندازم و با یکی از دوستانم برای عمل لوزه آرش براش سناریو نوشتیم (بازهم باتوجه به ترس آرش از دکتر که اسم عمل هم روش بیاد!)

چهارما امروز پدرش قرار بود جلسه سوم دندانپزشکی آرش رو ببره که کار واجبی پیش اومد و اجبارا آرش با خاله اش رفت و من هنوز خبر ندارم بچه ام چقدر ترسیده یا چه کرده!

بعدا خواهرم گفت که آرش رو توی رودربایستی مرد بودن و بزرگ بودن و غیره انداختن و در راه برگشت هم یک عدد بستنی تپل به توصیه خانم دکتر بهش دادن خورده و خونه هم که اومد از من طلب جایزه کرد که اینترنت تبلتش رو برای سه روز وصل کردم و حالشو برد.

واما آویییییییییییییییییییییییییییییییییین!!!!

خانم کوچولو هم میره مهد و یه کارش در این مدت نقل محفل ما شده و حسابی بهش می خندیم:

یک دختر کوچولو در کلاس آوین هست به اسم رها که من از حرفهای آوین فهمیدم کلا زیاد گریه می کنه و خیلی بهونه میگیره. یک روز آوین از مهد اومد و خیلی عادی لابلای حرفهایش به من گفت امروز خانوم موهملم (معلمم) با من قهر کرد! بعد از پرسیدن بیشتر متوجه ماجرا شدم و جالب اینکه وقتی از معلمش صحت و سقم ماجرا را پرسیدم کلی از گزارش کامل آوین به من خندید!

اون روز بچه ها بازی می کرده اند که آوین به تقلید از داداشش مثلا تفنگ بازی می کرده و دستش را به سوی بچه ها می گرفته و می گفته تفنگ آبدار (آبپاش) ! و بچه ها هم مثلا یا فرار می کرده اند یا کشته می شده اند. رها در واکنش به حرکت آوین گریه می کند و با دخالت مربی که برایش توضیح می دهد "این بازیه و تفنگ آبدار فقط بچه ها رو یکم خیس می کنه" ساکت میشود. اما در تکرار حرکت آوین باز گریه می کند و ماجرا از همین جا شروع می شود. تمام مهد بسیج می شوند که حواس آوین را پرت کنند که به رها نگه تفنگ آبپاش ( آمار مهد را از طریق یک کمک مربی که آشنای ماست دارم که اصلا دعوایشان نمی کنند) اما آوین مرتب خودش را به رها می رسانده و می گفته تفنگ آبدار و می خندیده! رها را به اتاق استراحت بچه ها می برند و اینبار آوین گیر می دهد خوابم میاد ! که البته نمیدانم دیگر باهاش چکار کرده اند بحث به اینجا که می رسد من اینقدر می خندم که از ادامه غافل می شوم!!!نیشخندخنده