زندگی در جریانه , همیشه در جریانه, یکی از چیزهایی که من در مصیبتهای زندگی به خودم یادآور میشم و با تلقین تکرار گونه اش خودم رو وادار به فعالیت و بیرون اومدن از شرایط بحران می کنم اینه :"زندگی برای کسی نمی ایسته , برای جا نموندن گاهی لازمه بدوی".

این روزها هم ریتم زندگی من خیلی سریع شده طوری که یه جورایی دارم میدوم ! یکی از علتهای کمرنگ شدنم تو وبلاگ نویسی هم همینه و یک علتش البته نوع جدید اینترنت بازی ام هست: اینستاگرام. دنیای پر از رنگی که اولش خیلی جذبم کرد اما کم کم یجورایی دلم رو زد. ریتم وبلاگ کندتره و من که ذاتا آدم نوستالژیکی هستم این ریتم رو بیشتر دوست دارم. حس می کنم مطالبی که تو وبلاگ می نویسم موندگار تره و بعدها خوندنش محتمل تر و آسونتره و البته شادی بخش. 

علت دومش هم درد علمی هست که در مرز چهل سالگی گرفتم! من در کودکی کرم کتاب بودم و لذتی که از مطالعه می بردم قابل وصف نبود. یکی از مثلهایی که هنوزم گهگاه تو فامیل میزنن اینه که مامان تکتم همیشه تو کیفش یه کیهان بچه ها داشت و وقتی از شیطنتهای تکتم کلافه میشد اونو میداد دستش. بعد از اون دیگر تکتم موش کوچولوی آرومی میشد که به یک گوشه می خزید و ساعتها با کتاب یا مجله اش سرگرم بود. و با خنده اضافه می کنند که در این حالت اگر تکتم رو صدا می کردیم واقعا نمی شنید!

حالا این روزها من به سرگرمی محبوبم برگشته ام. یکی دو کورس آموزشی جدید که دیدم من را با دنیایی جدید آشنا کرده که ساعتها در کتابها و صفحات وب مربوط به اون غرق میشم و از دنیا بی خبر. این مبحث جدید رو دوست دارم , خیلی زیاد و از پیشرفت گام به گام در اون خیلی لذت می برم. و البته با توجه به بزرگتر شدن و شیطون تر شدن بچه ها دیگه واقعا وقت نفس کش هم ندارم. اینقدر ریتم سریع زندگی برام محدودیت وقت ایجاد کرده که وایبر رو از گوشی موبایلم پاک کردم تا درگیری باهاش رو کنار بذارم و به خودم و زندگیم برسم.

این متن رو هم الان نوشتم تا عزیزانی که جویای حال میشن بدونن شادم و بشدت درگیر. سعی می کنم بازهم گهگاه با تکه هایی از شیرین ترین بچه های دنیا (از چشم مامانشون) شما رو در لبخندهام شریک کنم.

با من بمونید - تکتم (دکتر آشپز)