1- به دلیلی بدخلق بودم و حین لباسپوشوندن به آوین برای فرستادنش به مهد بی حوصله و بداخلاق بودم. موهاشو محکم شونه کردم و در برابر شیطونی هاش تشر رفتم.

چند دقیقه بعد تو هال نشستم رو مبل بلافاصله اومد کتارم و بوسیدم, منم بوسیدمش. سرش رو بالا گرفت و زیر گلوشو نشونم داد و گفت مامان اینجای گریه ام درد میکنه.

مامان بدخلقت فدای بغض کوچولوت بشه. با اینکه با بوسه از دلش درآوردم و با خنده فرستادمش مهد هنوز عذاب وجدان دارم.

 

2- تو ماشین داریم میریم و منم آهنگها رو بالا پایین می کنم. آوین میگه مامان آهنگ اون "گی جی" رو بذار من اونو دوست دارم!!!نیشخند

 

3- شب آوین طبق معمول گیر میده بیا کنارم بخواب. آرش قانعش میکنه که بیا بریم من برات قصه بگم. اینقدر قشنگ قصه بزبزقندی رو که خودم شب قبل براشون گفته بودم براش میگه که تا پایان قصه پشت در اتاق میشینم و لذت میبرم.

 

4- روز سیزده بدر بچه ها به کوه وفتند و در برگشت یک بغل گل لاله برام هدیه آوردن که منو غرق لذت و شادی کرد.