شب قراره بریم خونه مامان و دارم تند و تند آماده میشم و بچه ها روهم آماده میکنم. 

توی اتاق کنار میز آرایش یک لحظه مکث می کنم و لاک پاک کن را دستم می گیرم و تند تند لاکها را از ناخنهایم پاک می کنم. حین بازی با آوین لاک زده بودم و الان علاوه بر اینکه دوستشان ندارم, تک به تکه پاک شده.

آوین به اتاق می آید و پنبه را دستم می بین و گیر می دهد به من هم لاک پاک کن بده. کارم تمام شده و می گویم باشه بعد. اما ول کن نیست و وسط غرغرهایش دعوایمان می شود.

پدر به اتاق می آید و می گوید چه می کنید؟ زودباشید.

اوهم پنبه را دستم که می بیند می گوید : الان وقت اینکارهاست؟

می گویم فردا می خواهم بروم اداره بده اینا رو دستم باشه. شب هم که دیر برمیگردیم. 

خلاصه حاضر می شویم و به خانه مامان می رویم تا عید روز پدر را دور هم باشیم. یکساعتی بود که انجا بودیم و من سرم به حرف گرم بود که صدای خنده خواهرم بلند شد و دست در دست آوین از اتاق بیرون آمد.

پرسشگرانه نگاهش می کنم . می گوید ببین این چی میگه؟!

منو برده تو اتاق و گفته لاک پاک کن بهش بدم. وقتی داشتم روی پنبه اش چند قطره لاک پاک کن می ریختم گفتم برای چه می خواهی؟

گفت : فردا میخوام برم مهد بده اینا رو دستم باشه !!!!

تابلوه که از تو یه جایی شنیده نیشخندخندهقهقهه