شمال بودیم. یه پری دریایی کنار ساحل شن بازی می کرد!!!!

بعد چهار پنج ساعت آب بازی من دیگه خسته شده بودم. گفتم بچه ها بریم ویلا. اعتراض آرش بلند شد و غرغر کرد. مثل همه بچه ها. اما آوین فقط فرار کرد به سمت دریا و رفت توی آب.

پدرش با خنده دنبالش رفت و دستش را گرفت و روی تنش آب ریخت و برش گرداند سمت من که کتار سبد چای روی فرش با حوله منتظرش بودم. بدون مقاومت دستش را به پدر داده بود و می آمد اما لبخند پر از شیطنتی به من میزد. در ژمجشش قدمی من خم شد و از روی زمین یک مشت ماسه برداشت و به تمام تنش مالید. 

خنده من و همسرم به آسمان رفت. گولمان زده بود. باز پدر و دختر به دریا برگشتند و پدر شنها را از بدنش شست اما سه بار دیگر همان حرکت تکرار شد. قهقهه خنده اش از ما بلندتر و آنقدر زیبا بود که مانع می شد دعوایش کنیم. خوب این را می داند و هروقت می خواهد من را گول بزند یا مجاب به کاری کند همینطور قهقهه میزند.

بار چهارم پدرش بعد از شستنش از دستهایش آویزانش کرد و آوردش سمت من. کنار من هم که رسید دستهایش را رها نکرد و بالا نگهشان داشت. باز هم بدون غر و مقاومت , خیلی جدی رو به پدرش کرد و گفت : خوب ولم کن دیگه شن نمی مالم!!!!

عاشق این EQ و توانایی اش در حل مساله هستم. کاش ما آدم بزرگها هم یاد بگیریم غر نزنیم و راه حل بجوییم.

 

 

 

نهاری دیر هنگام در جنگل زیبای دالخانی کباب دستپخت عشقهای مامان. بابا از آوین حین چرخاندن سیخهای جوجه پرسید چکار می کنی و آوین جواب داد: دارم آتیش میسوزونم !!!!

عکس ار داخل چادر ضد نور شده والا تاریک نیست. اما سرد بود و لباس گرم هم در چله تابستان نداشتیم. تیشرت آرش تن آوین بلندترین آستینی بود که در ساکم پیدا کردم!!!!