بعد از اسباب کشی به خونه ی آبکوه حدود ده روز باقیمانده تا عید را خودمان بچه ها را بردیم و آوردیم اما برای بعد عید باید فکر اساسی می شد. آر به مدرسه ی خیلی خوبی می رود و برای یک یا حداکثر دوسال نمی شود قید این مدرسه را بزنیم و جابجایش کنیم چون بعد برگشت به خانه ای که درحال ساخت است باز مشکل پیدا خواهیم کرد. بنابراین باید سرویسش را تعویض می کردیم، این وسط مسول سرویسها با بهانه ای عجیب امتناع کرد: برای سرویس دادن به منطقه ای دور و آنهم وسط سال باید بروید از تاکسیرانی مجوز بگیرید و راست می گفت! بنابراین همسر بنده خدا نصف روز از کار افتاد تا برود از تاکسیرانی مجوز بگیرد که ما اجازه داریم برای بچه مان سرویس بگیریم تعجب

حالا قرار است از امروز سرویس آرش را بیاورد خانه و از فردا دنبالش بیاید. در این مدت هم به لطف تاکسی تلفنی روبروی خانه ی جدید صبح به صبح ده هزار تومان پیاده می شدیم تا پدرجان مجبور نشود شش و نیم صبح از خانه بیرون بزند!

و اما آوین ، نگرانی بزرگ من بود. بیشتر بخاطر ترس از تعویض مهد آوین بود که پیش از عید رفت و آمدش را گردن گرفتم و به بهانه اینکه حیف است بخاطر ده روز از جشن آخر سال مهد خودش دور بماند و در جشن آخر سال مهد جدید هم بیگانه و درو از ماجرا باشد، مهد را قبل عید تعویض نکردم.

مدیر مهد که بسیار نازنین و دلبسته ی آوین است به من می گفت کجا می خواهی ببریش که اینطور نور چشم باشد و معاون مهد ده روز آخر را دپرس بود که این عشق منه و نبریدش و خود آوین هر روز بین کلاس بیرون می آمد و خود را به آغوش الهام جون میرسوند و دوستت دارم می گفت و اینها را نه فقط که به من گزارش کنند می دیدم که آوین مثل بچه گربه به آغوش مدیر و معاون مهد می خزد و این نشاندهنده ی این بود که ناز و نوازشها و عشق ورزیدنها ادا نیست و واقعا دوستش دارند و همیشه نازش را می کشند.

خلاصه که همه ی اینها را می دیدم و حسابی در دلم می ترسیدم که آوین مهد جدید را قبول نکند و دردسری درست شود. اما ...

برخلاف انتظارم دختر کوچولوی دوست داشتنی و منعطف من با شوق و ذوق از روز ثبت نامش (پیش از عید) برای الهام جون تعریف کرده بود و به هرکس می رسید از مهد جدیدش می گفت. روز 14 فروردین هم خیلی راحت دم در من را بوسید و به طبقه ی بالا رفت و تا ظهر من استرس داشتم و دوبار تلفن زدم و حالش را پرسیدم اما او هیچ مشکلی بروز نداد.

حتی معمولا آوین این عادت را دارد که اگر در طول روز با کسی بحث کند یا ناراحتی داشته باشد شب را با گریه بیدار شود اما دیشب و پریشب را خوب خوابید.

واقعا قدرت انعطاف پذیری این بچه نعمتی است که تا بچه ای سخت و حساس مثل ارش نداشته باشی قدرش را نمی دانی!

راستی در جشن پایان سال مدرسه ی آرش دیگی آش رشته پختم و با هماهنگی قبلی به مدرسه بردم. قرار بر این بود که هرکلاسی برای خودشان آش بپزند. معلم آرش که قبلا هم یکبار در مناسبتی دیگر آش رشته ی من را خورده بود بشدت ابراز لطف کرد و اصرار داشت که من کار خاصی با آشم می کنم که اینهمه خوشمزه است و من هرچه قسم و آیه که یک آش معمولی است و دستورش هم در وبلاگ هست باورش نمی شد.

اما در یک روز کامل را با معلم آرش سر کردن نکته ای از او شنیدم که بعنوان یک مادر من را غرق غرور کرد. معلم آوش می گفت آرش به طرز تحسین برانگیزی قدرت بیان حرفش را دارد و به راحتی در برابر یک آدم بزرگ می ایستد و حرفش را می زند و از بیان خواسته اش ابا و شرمی ندارد و در عین حال مودب است. بخصوص جمله ای که حسابی به دل من نشست این بود که گفت آرزو دارد نوه اش هم مثل آرش بشود و بتواند به خوبی و راحتی حرفش را بزند. این جمله از دهان یکی از بهترین معلمهای پایه ی دوم مشهد خیلی ارزشمند است.

خوشحالم که روش تربیتی که برای بچه ها در پیش دارم درست جواب داده.