شب خونه ی مامان هستیم. با مامان پیتزا درست کردیم و من عقده ی فر نداشتنمو در کردم!!! 

-بچه ها بیایید شام !

به سختی دل از کانال جم جونیور که بعد پرشین تون بلای جان ما شده می کنند و سر میز می آیند. آوین بعد از دو سه گاز ادعا می کند سیر است. می دانم دلش پای تلویزین است. محکم می گویم شامت رو تموم می کنی و بعد میری.

یک گاز دیگر می زند و می گوید دور میزنم تا گازم تموم بشه (لقمه ی داخل دهانش).

دوری دور آشپزخانه می زند و پشت اپن می رود. مشغول حرف زدنم اما گوشم صدای درب کابینت را ضبط می کند. آوین بر می گردد و دستی به شکمش می کشد و می گوید آخییییییییییییییییییش تموم شد!

فقط نگاهش می کنم. خنده اش می پرد. می مانم چه بگویم. مادر و خواهرم از سکوت من می فهمند که چیزی شده می پرسند و آرام که می گویم رفت انداخت تو سطل آشغال. قهقهه شان به هوا می رود و من می مانم که چطور جلوی خنده ام را بگیرم که بچه پررو نشود. خندهقهقهه

-----------------------------------------

مهد جدید آوین را خیلی دوست دارم. آوین از روزی که به اینجا رفته یجورایی پر دردسر تر شده اما تحریک خلاقیتش واقعا بارز است. یکسره قیچی را از من می دزدید و کاغذ خرد می کرد و من اینور و آنور خرده ها را پیدا می کردم. آخر سر قانعش کردم که دعوایت نمی کنم بیا بشین وسط هال که حداقل جلوی چشمم باشی! قیچی کهنه آشپزخانه را بهش اختصاص دادم که خیلی برنده نباشد . چیزهای جالبی می برد و می سازد. اما بحث اینجا نیست.

هفته پیش یک روز آوین را طبق معمول دم مهد پیاده کردم و به مطب رفتم. به محض رسیدن به مطب منشی گفت از مهد آوین تلفن کردند و گقتند تماس بگیرید. نگران شدم و بلافاصله تلفن کردم. مربی آوین که با من صحبت کرد اطمینان داد که مشکل خاصی نیست و فقط یک قرمزی روی گردن آوین توجهش را جلب کرده و برای همین تماس گرفته هرچند که آوین به او گفته که مامانم شب تو خواب گردنمو بوس کرده.

گفته ی آوین درست بود ولی جالب درجه اطمینان او از این بود که من شبها در خواب بوسش م یکنم و پتو را رویش می اندازم. و باارزش دقت مربی بود که قرمزی کمرنگ رژ من روی گردن بچه ای که وهای بلندی دارد و قرمزی زیر موها هست هم توجهش را جلب کرده بود.

------------------------------------------

آرش چند هفته پیش یک روز به من گفت که عاشقم شده! این یک مساله طبیعی از نظر روانشناسی کودک است که در یک سنی بچه عاشق والد جنس مخالف خود می شود و گاها با والد جنس موافق به درجه ای از حس رقابت می رسد که آرزوی نابودی او را می کند!!! از همان رو این موضوع را به نوعی وسیله بازی و شوخی تبدیل کردم و گهگاه در بدخلقی های آرش به او می گویم که عمرا زنت نمیشم توکه بداخلاقی و قضیه به خنده و شوخی ختم می شود و وسیله ی خیلی خوبی برای کنترل خشم آرش به دستم آمده. البته این بین هر از گاهی هم او را در ساعات آرامش بغل می کنم و پسرم خطابش می کنم و یادآوری می کنم که مادرش هستم و خیلی دوستش دارم و پسر با شوهر خیلی فرق دارد و رابطه مادری ارزشمند است و از این حرفها!

اما جالب کلماتی است که او بکار میبرد : مامان میدونی ، من فکر می کنم زوج ایده آل تو فقط من هستم قلبخنده

--------------------------------------------

آرش در هفته ی آخر مدرسه ها برای بار دوم در این سال تحصیلی بعنوان پلیس مدرسه انتخاب شده و اینقدر از این موضوع ذوق دارد که بعد از بازگشت از مدرسه و پوشیدن لباس خانه باز علامت پلیس مدرسه را روی لباس خانه می بندد. چه ذوق و عشقی دارد این مسولیتهای کوچک. قلببغل

-----------------------------------------

ظهر است و وقت نهار ، بچه ها سر میز سربسر هم می گذارند و آخرش کار این کل کل مثل همیشه به دعوا ختم می شود. از جای دیگر اوقاتم تلخ است و ناخودآگاه صدایم بالا می رود که ساکت باشید والا حسابتان را می رسم.هردو ساکت می شوند اما فقط چند لحظه و باز شکلک درآوردن آوین از اینور میز و خط و نشان آرش از آنور میز اخمهای من را درهم می کند و با عصبانیت بهشان چشم غره می روم.

صدای پچ پچ آرش اینقدر بلند است که نیازی به گوش تیز کزدن ندارد : ولش کن آوین الان هرکار میخوای بکن ، بره بخوابه بعدش باز باهامون دوست میشه.

اینقدر صداقت در کلامش هست که مثل پتک توی سرم بخورد. چقدر به عشق من ایمان دارند و چقد ربدم من که خشم از دیگری را به حریم شخصی این کوچولوهای معصوم راه داده ام. قلقلکی به این یکی و بوسه ای به آن یکی شلوغی را به میز برمی گرداند و من متحیر می مانم که چجوری کنترلشان کنم . ماچقلب