یه کوچولو از بچگی های خودم بگم؟

یادمه حدودا سه ساله بودم که برای خاله ام خواستگار میومد. من شیرین زبون بودم و شیطون اما خوب گاهی هم خرابکاری به بار می آوردم. بزرگترینش رو که بارها شنیدم و خودم هم همه جا تعریف می کنم براتون میگم:


اون روزا ما خونه مون نقاش داشتیم و مامان مبلها رو جمع کرده بود و به خانه پدربزرگم فرستاده بود ( اونا خودشون مبل نداشتن و پذیرایی با پشتی مرتب شده بود ). تو این اوضاع خواستگاری برای خاله ام پیدا شد و خوب مجلس برگزار شد.

روز خواستگاری در یک لحظه نمیدونم چطور شد که مامان من و مادربزرگم باهم از اتاق خارج شدند و سراغ عروس رفتند که هنوز میخواست چای بیاره. راوی از آشنایان بود و من و شیرین زبانیهامو میشناخت. من هم از این مبل به آن مبل می پریدم و شیطنت می کردم. اتاق که خالی شد راوی به حساب خودش خواست من را به حرف بگیرد تا جو را صمیمی تر کند.

- عزیزم از روی مبلها نپر مبلها خراب میشه !

من : نه نمیشه اینا مبلهای خودمونه همیشه روشون میپرم. الان آوردیمشون خونه مامان بزرگ !!!! خندهقهقهه

مامانم همیشه در اینجای ماجرا میگه : وقتی برگشتیم توی اتاق دیدیم خواستگارها از خنده کبود شده اند!

اون خواستگاری به سرانجامی نرسید و فقط خاطره اش موند!!!! زبان