بله من دکتر تغذیه هستم. تو مطبم هم ملت رو به هزار کلک لاغر می کنم! اما ایندفعه یه روش کاملا جدید برای معرفی دارم!

صبح اول وقت:

با صدای آوین از خواب بیدار میشم بغل و بوس و تعویض پوشک و غیره. تو این مدت بابا چای رو دم کرده. میرم تو آشپزخونه و بساط صبحانه رو روی میز میچینم ( تو خونه ما صبحانه با تاکید من حتما خورده میشه ). از پشت سرم صدای تپ تپ پاهای کوچولوش میاد. به روی خودم نمیارم. با صدای بلند میگه آلااااااااااااااااااام ( یعنی سلام ) دلم ضعف میره برمیگردم جلوش زانو میزنم تو بغلم فشارش میدم و بوسش می کنم. باز بلند میشم به ریختن چای.

با دست روی صندلی میزنه و میگه : شین ( = بشین = منو بنشون روی صندلی )

میذارمش روی صندلی و بابا رو صدا میکنم ( آرش رفته مهد و من ناهارم رو هم بار گذاشتم. نگین چرا زودتر نمی جنبی !)

آوین : ببه خوااااااااااااااااام ( به به میخوام ) 

یه لقمه کوچولو از نون می کنم روش کره و عسل میذارم میدم دهنش . دست می برم لقمه برای خودم بردارم. به سرعت جت لقمه رو میده پاین : ببه خوااااااااااااااام!

می خندم و لقمه بعدی رو میذارم دهنش. بعد دو سه لقمه میبینم نمیذاره من چیزی بخورم لقمه جدید رو یه کم بزرگتر میدم تا طول بکشه و خودم یه لقمه بخورم . لقمه رو چندبار تو دهنش اینور اونور می کنه و رویه کره عسلی یا پنیری شو میخوره و نون رو که بزرگه بیرون میده. باباش بلند میخنده و من پامیشم نون رو توی دستشویی میندازم و دستمو میشورم. هنوز روی صندلی ننشستم که : ببه خوااااااااااااااااااااام !!!

و این ماجرا ادامه دارد.

یهو می بینم ساعت 9 شد. ای وای دیرم شد. به همون 2-3 لقمه بسنده می کنم و بلند میشم برم مطب . داد میزنه : بااااااااااااپ ( = آب = چای ). برمیگردم و بقیه چایش رو هم بهش میدم و میرم سرکار.

نهار ظهر :

من ظهر 1 از مطب میام و پرستار بچه ها 1.5 میره. تو این فاصله خورش رو آماده می کنم و برنج رو دم می کنم . پرستاره که میره با بچه ها سرو کله میزنم تا باباشون بیاد و وقت نهار بشه ( حدودا 2.5 ). خیلی لطف کنم تو این فاصله نهار آرشو بدم که از بدغذایی منو می کشه تا بخوره اما بدلایلی ترجیح میدم صبر کنم تا موقع نهار.

دلیل اول عادت کردن بچه ها به میز غذا و خوردن دسته جمعیه و دلیل دوم و مهمتر رقابت بچه ها سر خوردن که باعث میشه آرش با اذیت کمتری غذا بخوره.

بازهم همون ماجرای " شین " و " ببه خوام " منتها با حضور آرش. یعنی یکی به آوین یکی به آرش و باز یکی آوین و یکی خودم. یعنی به ازای هرلقمه من یا آرش آوین یکی میخوره. درسته دهنش کوچیکه و لقمه هاش خیلی کوچیکن اما به قول خواهرم انگار نمیجوه و درسته هرچی میذارم تو دهنش قورت میده !

خلاصه ظهر هم تا غذای این دوتا رو بدم یا غذا سرد شده و از دهن افتاده و اشتهای خودم کور شده یا همه از سرمیز پاشدن و دیگه منم تو رودرواسی پامیشم!

میمونه شام که چون شام بچه ها رو زودتر میدم و خودمون دیرتر بعد خواب بچه ها شام میخوریم میتونم بخورم که اونم من به شام خیلی عادت ندارم! اگر هم بخورم چون بلافاصله بعدش می خوابیم فقط شکمم گنده میشه !!!!

درضمن من متاسفانه یا خوشبختانه بین وعده ها چیز زیادی نمیخورم حالا با این وضعیت کی میخواد دستگاه جدید لاغری منو یه هفته قرض بگیره ببره خونشون؟؟؟!!!! نیشخند

پ.ن : مامانم یه مثال میگه که حال و روز منه :

کلاغه می گفت از وقتی سیر شدم یه لقمه نون به سیری نخوردم !خنده