امروز به دلایلی دپرس و آویزون رسیدم خونه. دلم گرفته بود و دخترک بشدت بهانه می گرفت. رفتم تو اتاق خواب که لباس عوض کنم دنبالم امد و نق زد. نشوندمش رو تخت و یه مشت وسیله از رو میز آرایش ریختم جلوش تا ساکت بشه. لاک و شونه و برس و غیره.

لباسامو که عوض کردم کنارش نشستم . برس رو برداشت و به جون موهام افتاد. معمولا چون همه موهامو به هم میریزه نمیذارم ادامه بده, اما بیحال بودم و خوشبختانه هیچی نگفتم. برس رو به موهام کشید و نیم زبون نیم زبون چیزهایی می گفت که به خودش میگیم: آپلین , بیشین , شونه بوتونم , آهاااااااا , خوشل شود !!!!

ترجمه : آفرین , بشین , شونه بکنم , آهان خوشگل شد!

چندبار برس را توی چشمم فرو کرد. گفتم آخ! اما اینقدر محو کارش بود که بر خلاف همیشه در جواب آخ بوسم نکرد. گذاشتم کارش رو ادامه بده! 

بزور خودشو از تخت پایین کشید و دوان دوان رفت و با پتوی کوچک نوزادی اش که این روزها وسیله بازی شده برگشت. پتو را روی تخت گذاشت و دستهایش را بطرفم دراز کرد : بلل ( بغلم کن) 

بغلش کردم و گذاشتم روی تخت. دیگر بیحال نبودم خنده به لبهایم آمده بود. کنجکاو بودم چه می خواهد بکند. پتو را نصفه نیمه روی تخت پهن کرد. کمکش کردم. با دست روی پتو زد : پتو باخاب ! ( روی پتو بخواب )

روی پتو دراز کشیدم. بازهم شونه و یک دستمال کاغذی بعنوان پتو روی شونه ام!

ساعتم رو سیخ کرد, نتونست بازش کنه : باس تون! ( باز کن ) گفتم نمیشه. اینقدر به قفلش ور رفت تا باز شد و از مچم افتاد. گفت : دیدی؟ تدم ! ( کندم!!!!) 

ساعت را روی مچ من و مچ پای خودش گذاشت و چیزهایی گفت و گفت تا خنده من را به هوا برد!

دلم میخواست این بازی را تا ابد ادامه بدهم اما داشت دیر می شد و باید نهار می خوردم و نهار بچه ها را می دادم و می خوابوندمش و برای مطب عصر آماده می شدم! و خوابوندن آوین که خودش پروژه ایه!!!!

عاشقشم!

پی نوشت : این جوجه الان 20 ماهشه اما درسش در برخورد با مردها رو خوب بلده. با یک "آرش جون" گفتن که اختراع خودشه و ما یادش ندادیم هرچه میخواد از آرش سرویس میگیره. و البته دیشب متوجه نشدم با چه کلمه ای همین بلا را سر پسر عموی سه ساله اش آورد که تا آخر شب همه جوره بهش سرویس داد و همه اسباب بازیهاش رو به آوین میداد! خنده