مدت زیادیه آپ نکردم. میخوام اول از علتش بگم .

یه روز یه عزیزی اینجا کامنت گذاشت که : تکتم خانم! تو که همش از آوین و شیرینکاریهاش می نویسی یه نگاه به پشت سرت بنداز! وبلاگ شده خاطرات آوین و آرش به حاشیه رونده شده. بعدها که این دوتا بچه بزرگ بشن و وبلاگشون رو بخونن آرش شاکی میشه هان!

یه نگاه کردم. راست می گفت. وجدان درد گرفتم.

راستشو بخواین در لحظه به ذهنم نرسید براش توضیح بدم که بابا من روزهای قشنگ و شیرین بچگی آرش رو از دست دادم. روزهای تازه به زبون اومدنش و حرف زدنش. شیرین کاریها و خرابکاریهای بچگیشو. الا آوین دوسالشه و در اوج روزهایی که هر ساعتش یه خاطره است. آرش هنوزم بچه است اما به قول مدیر مهدش از اون بچه هایی که کم بچگی می کنن .

آرش خیلی می فهمه و خیلی عاقله. در فامیل محبوب ترین بچه است و همیشه در هر جمعی گل سرسبده. من بشدت بهش افتخار می کنم . اما آوین به مقتضای سنش گفته های بیشتری برای وبلاگ تو ذهن من یادگار میذاره.

از امروز بازم می نویسم و سعی می کنم به هردو توجه کنم . اما آرش عزیزم ! برای یه روزی در آینده که اینجا رو می خونی , این پست رو یادگار گذاشتم تا بدونی مامان عاشق هردوی شماست. و بدونی مامان اینقدر از ووجود تو لذت می برد و بهت افتخار می کرد که آوین رو بدنیا آورد تا این لذت یکبار دیگه تکرار بشه.

یه مشت عکس این روزها به دیوار اتاق بچه ها چسبوندم که دیشب عمه سولی یکیش رو بعنوان زیباترین عکس انتخاب کرد. میگفت از اون عکسهایی هست که بشدت حالت مادر و فرزندی داره و برای سالهای آینده میتونه بشدت به آدم انرژی بده. میذارمش تو ادامه مطلب.

پی نوشت: عکسو تو کامپیوترم پیدا نکردم ببخشید! بعدا میذارم! ناراحت