دارم تو آشپزخونه کار می کنم. طبق معمول آوین هم لای دست و پام میلوله. بهش میگم برو کنار مامان جون.

میره کنار , ده ثانیه بعد رومو بر می گردونم : سر کابینت ادویه ها نشسته رو زمین و قوطی های ادویه دورش پخش و پلا! میدوم میگیرمش و ادویه های ریخته رو زمین رو با دستمال اسفنجی آشپزخونه پاک می کنم.

ایستاده و به دقت نگام میکنه! اینکه اول دستمال رو تو سینک میشورم و مرطوب می کنم توجهش رو جلب می کنه.

- بده من!

 غذام روی گاز داره میسوزه . دستمال رو بهش میدم و میدوم پای گاز! همینطور که مشغولم از گوشه چشم می بینم که هن هن کنان صندلی آشپزخونه رو بطرف سینک هل میده. زورش بسختی میرسه اما با پشتکار عجیبی کارش رو می کنه.

میدونم که دو سه دقیقه ای درگیر اینکاره و بعدش هم میره بالا و دستش که بزور به شیر برسه و زورش نرسه که بازش کنه منو صدا میزنه. با نیش باز و خیال راحت میرم توالت! ( خوب چیه؟ مگه شما نمیرین؟زبان)

وقتی برمی گردم آه از نهادم بلند میشه! از روی ساعت 3 دقیقه طول کشیده اما با سرعت نور کار کرده! صندلی جلو سینکه و شیر باز! آوین هم روی صندلی ایستاده و خوشحال هی دستمال رو زیر آب میگیره و به دستها و پاهاش میماله! از همه جاش آب چکه می کنه و کف آشپزخونه هم آب جاریه!

جیغ کوتاهی میزنم و با اخم ( تو دلم دارم قهقهه میزنم از شرارت این بچه!) زیر بغلهاشو میگیرم و میذارمش دم در آشپزخونه! طی اسفنجی رو میارم و کف آشپزخونه رو باهاش خشک می کنم. بلوز آوین رو هم در میارم و میخوام برم سمت حمام تا بلوز رو روی لباس کثیفها بندازم که طی رو برمیداره.

تشر محکمی با صدای بلند میزنم : آوین دست نزنی که دعوا می کنم!

وقتی از سمت حمام به آشپزخونه بر می گردم فضول کوچولو زود طی رو کف آشپزخونه به حالت خوابیده میذاره.

با اخم میگم : چیکار کردی؟

لبهای قشنگشو غنچه میکنه و دستش رو افقی ( بجای حالت عمودی هیس) جلو دماغش میگیره و میگه : هیسسسسسسسسسس! خوابیده!!! خندهقهقهه