همسرم خاله ای دارد که فرهنگی قدیمی و بسیار خیر است. البته زن بسیار صریحی است و فقط باید از بزرگی دلش باخبر باشی تا گاهی ازش دلخور نشی یا جا نخوری!!!

دیروز عصر جایی دیدمش و چون خبر داشتم صبح قوچان عروسی دعوت بوده گفتم : همیشه به شادی خاله جان! 

زیر لبی تشکری کرد و من ادامه دادم : این قوچانیها هم رسمهای جالبی دارند , عروسی پیش از ظهر و ناهار بجای شام!

سردرد دل و در واقع خشمش باز شد و ماجرایی را تعریف کرد که من تا چندساعت گیج بودم!

داماد برادری داشته که در جنگ شهید شده و زن 24-5 ساله اش بیوه می شود. بعد از مرگش برای اینکه جلوی ازدواج زن را بگیرند راست یا دروغ می گویند خدابیامرز وصیت کرده که بعد مرگم دختر دایی ( زنش ) را از خانه بیرون نکنید! تکلیف معلوم می شود زن را برای برادرشوهری عقد می کنند که ده سال از او کوچکتر بوده و برادر کوچک را هم با این کلام راضی می کنند که بعدها اگر خواستی زن دیگری میگیری!

سالها گذشته , زن ده بار زاییده و هفت پسر دارد, دو داماد و یک عروس هم دارد! و دیروز برادر کوچک دوباره زن گرفته که : از اول عهد کرده بودم! تعجبعصبانی

خاله می گفت تالاری گرفته بوده و حنابندان و عروسی مفصل و ارکستر و ماشین گل زده و کلی مراسم. زن اول هم غمزده گوشه تالار نشسته بوده و تماشا میکرده و شاید هم فکر می کرده در برابر عروسها و دامادها این خفت را چه کند؟

خاله خشمگین از عروس جدید بود که از هیچکدام از ریز جزییات مراسم نگذشته و دستور گل فلان برای ماشین و دسته گل فلان برای خودش داده و با داماد می رقصیده و داماد دست بالا می گرفته و عروس دست در دستش چرخ میزده و... 

میگفت حتی برای عروس کشان که از تالار میخواسته به ماشین برود ایستاده تا داماد بیاید و دستش را بگیرد و ببرد سوار ماشین کند! و سیلاب بدوبیراه را نثار عروس میکرد.

گفتم خاله بدی کار عروس فقط این بوده که رضایت داده سر هوو بیاید حتی اگر هوو چاره ای جز رضایت نداشته اما چرا از بدی کار داماد هیچ نمی گویی؟ از حماقت و هوسبازی مردی که از دو دامادش خجالت نکشیده با این هیاهو عروسی به راه بیندازد!

گفت چرا به داماد هم طعنه ای زدم و گفت چکار کنم هرچه گفتم بجای عروسی یک سفر کربلا میبرمت و برایت طلا میخرم رضایت نداد که آرزو داشت!!!!

من تفسیر نمی کنم که تازه سردردم خوب شده اما : ای خداااااااااااااااااااااااااااا عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی