عکس من رو خیلی ها دیدن. من چشمهای درشتی دارم که در موردشون اظهار نظرهای جالبی شنیدم.

یکی برای اینکه از جذابیتشون یا جذبه نگاهم بگه میگفت چشمات سگ داره!

کودکی در فامیل میگفت : چرا چشمات اینقدر بازه!!!

یکی از بچه های ب*س*ی*ج دانشگاه میگفت وقتی مستقیم نگام می کنی نمیتونم حرف بزنم! بخصوص وقتی توی چشماتو مداد می کشی!

و خیلی چیزهای دیگه . اما در کل وقتی دلم بخواد میتونم تبدیل به یک خانم شیره بداخلاق یا به قول غربتی عزیز ماده اژدها بشم! یکی از برجسته ترین خاطراتم در این زمینه مربوط به وقتیه که انترن بیمارستان امدادی مشهد بود. حداکثر 25 ساله!

شبهای کشیک در امدادی خیلی سخت بود. واقعا خسته میشدیم. اتاق عمل شب از ساعتهای 8 فعال میشد و انترن برخلاف اغلب بخشهای جراحی که با فعال شدن اتاق عمل آزاد میشه در اون بخش باید به اتاق عمل میرفت. پسرها در عملیات زوربازویی و جا انداختن استخوانها و کششها و دخترها در نازک کاریها بخصوص دوخت و دوزها تا نیمه شب پابپای آسیستانها کار می کردند.

یادمه یک شب اتاق عمل ساعت سه تعطیل شد و آسیستان رفت بخوابه. بعد از اون معمولا بخش آروم میشد و تک و توک مریضها رو انترن میدید. البته روال این بود که حتی المقدور به آسیستان کار نگیره مگر مورد وخیم باشه!

اتاق من وسط بخش بود. رفتم دراز کشیدم . هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای نعره های گوشخراشی بخش رو پر کرد که نزدیک می شد. قبل از اینکه صدام کنن خودم بلند شدم و روپوش و مقنعه ام رو پوشیدم و وارد بخش شدم.

مردیرو با برانکارد می آوردن که تمام تخت رو پر کرده بود و کمی از پاهایش هم از تخت بیرون زده بود. قبل از اینکه مریض رو ببینم همراهانش تو چشمم فرو رفتند. سه مرد بسیااااااااااااااااار قوی هیکل با بازوهای خالکوبی شده و دستمال لنگی در دست و سبیلهای از بناگوش دررفته که از دور داد و فریاد راه انداخته بوند : دکتر ! دکتر ! دکتر کووووووو؟! من قد بلندم اما واقعا در برابرشان احساس جوجه کوچک در دام افتاده ای را داشتم. خیلی ترسناک بودند. از خونهایی که روی ملافه و پانسمانی که از بالا تا پایین پای چپ را پوشانده بود معلوم بود از دعوا آمده اند! 

خودم را جمع و جور کردم و جلو رفتم. از گوشه چشم رسما تمسخر را در رفتارشان دیدم! پرونده را از مسوول اورژانس تحویل گرفتم و در یک نظر شرح حال پزشک اسکرینینگ را خواندم : تیرخورده! با اسلحه کلاشینکف!!! 

نگاه دوم را به آدرس بیمار انداختم: همت آباد! مشهدی ها میدانند چه می گویم! محله حاشیه شهر و پر از مهاجران افغان و خلافکارها ( به کسی برنخورد اغلبشان اینطوری اند!). 

گلوله نمیدانم چطور اما از مچ پا وارد و از کشاله ران خارج شده بود! یا شاید برعکس! بعد پانزده بیست سال دقیق یادم نیست! ولی خوب یادمه که اسلحه جنگی بود ( ژ ث یا کلاش). گلوله اسلحه جنگی یک خاصیتی دارد که وقتی وارد بدن فرد می شود دور خودش میچرخد و موجی را ایجاد می کند که تا شعاع چندسانت همه اعضا داخلی بدن را له می کند. 

همراهیها غرغر می کردند که دکتر کجاست؟ با حداکثر اخم و بداخلاقی که (خوشبختانه بدلیل خستگی بداخلاق هم بودم ) میتوانستم سرم را بالا آوردم و با تشر گفتم : دکتر بخش منم ! و به معاینه بیمار پرداختم. نبضهای مچ پای بیمار برقرار بود و خونریزی فعال نداشت. میشد براحتی تا صبح نگهش داشت تا به اتاق عمل صبح برود. نبض زانو را بعلت درد نگذاشت لمس کنم. حالا نوبت نبض کشاله ران بود. ملافه را کنار زدم. بیمار با دست ملافه را برگرداند. خیلی مایه کسر شانش بود که دخترکی لخت ببیندش! دوباره ملافه را کنار زدم و اخمهایم آماده دعوا درهم رفت. همراه بیمار ملافه را رویش کشید و گفت اینجا دکتر مرد ندارد؟ بهانه را دستم داد, یک قدم عقب رفتم و داد زدم : همراهی ها بیرون! جواب دادند : ما تعیین تکلیف مریضمون تکون نمیخوریم! پرونده را روی نزدیکترین صندلی کوبیدم و بطرف ایستگاه پرستاری رفتم و داد زدم: برو دکتر مرد پیدا کن! اینجا فعلا فقط منم و تا یک همراه در بخش باشه مریضتون بمیره هم دستش نمیزنم! فریادم بیشتر از ترس بود! قلبم تند تند میزد. شک نداشتم آدمهایی که در درگیری بین دو خانواده تو خونشون اسلحه جنگی داشتن , تو جیبهاشون چاقو را خداقل دارند! بیشتر هم به همین دلیل به طرف ایستگاه رفتم! داشتم فرار می کردم اما آنها ممریض داشتند! ریششان گرو بود! با بدخلقی و غرغر کنان صحنه را خالی کردند! برگشتم و مریض را بررسی کردم و دستورهای لازم را دادم و به اتاق برگشتم اما تا صبح از ناله هایش نخوابیدم.

صبح اول وقت داشتم برای بچه هایی که تازه آمده بودند ماجرا را تعریف می کردم و پسرها با تعجب می گفتند چه دلی داری که سرش داد زدی که سروصدا از توی بخش بلند شد! مریض را به اتاق عمل برده بودند و اولین بهیاری که یک کم ملافه اش را محکم تر کشیده بود گیر آورده و راست و چپ قبل از هرگونه عکس العملی توی گوشش زده بود! آخر شب قبل مردانگی اجازه نداده بود توی گوش من ِ ضعیفه بزند اما دلش خیلی پر بود!!!! از خود راضیخنده