بیست و دو سه سال دارد. تازه نامزد کرده. شش ماه اخیر را بیکار بوده و تازگی پرستار بچه های من شده. حقوقش ماهی چهارصد تومان است و ماهی پانصد تومان قسط جهاز چهارمیلیون تومانی اش را می دهد. تکه های بزرگ را یک مغازه دار در شهرستان بهش قسطی داده و هنوز کلی کسر دارد. 

از یک ماه قبل از اینکه عقد محضری کنند با شوهرش مرتب مشغول حساب و کتاب بودند که اگر برویم شهرستان محضر اینقدر کمتر می گیرد اما اینقدر پول اتوبوسمان می شود و غیره. و همینها باعث شد تا دلم بسوزد و 50 هزارتومانی که میخواستم برای کادوی عقدش بدهم را پیشاپیش بهش بدهم.

دوروز بعد عقد یک گوشی موبایل لمسی نو دو سیم کارته دستش دیدم. گفتم از کجا؟ گفت شوهرم برایم خریده!!! و فردایش کل سکه هایی که سرعقد کادو گرفته بود را به من فروخت 180 هزارتومان! 

سکه ها را کنار گذاشته ام تا در ازای اضافه کاری هایش بهش برگردانم. ( هر روز که تا نه شب بماند ده هزارتومان می گیرد! )

یکی از درگیری های بزرگش با شوهرش این بود که پسره گیر داده بود باید ماشین ظرفشویی هم بخری! دعوا نمی کردند , کم دعوا می کنند اما پسرک روزی هزاربار تکرار می کرد و حتی روی اعصاب من هم رفته بود! هرچه یادش دادم که بهش بگو بابا خانم دکتر هم توی جهازش ماشین ظرفشویی نداشته به خرج پسرک نمی رفت. یک روز داشتم ماشین را روشن می کردم که فکری به سرم زد. بهش گفتم می دانی هر دانه از این قرصها که در ماشین ظرفشویی می گذارم 1500 تومان است؟ به شوهرت بگو تو پول داری ماهی 45 هزار تومان پول قرص ماشین بدهی؟ بحثشان تمام شد!!!

حالا پریروز با چشمهای پف کرده آمده سرکار. می گویم چه شده؟ می گوید مادرم سه هفته پیش پشم گرفته برای من لحاف و تشک بدوزد اما تنها نمی تواند و من باید بروم کمکش تا پشمها را بشوییم. شوهرم دیشب مجبورم کرده به مامانم تلفن بزنم و بگویم لحاف تشک نمی خواهیم. چون مامانش یادش داده که مادرزنت می خواهد سرت منت بگذارد برای همین اینقدر درست کردن اینها را طول داده! کلافه

باز یادش دادم که به شوهرت بگو لحاف تشک حاضره تو خونه بگیر تا من همین الان برم بیارمشون! 

--------------------------------------------------------------------------------------------

سکینه رو که یادتونه؟ یخچالش سوخته. بشدت به تکاپو افتادم تا برایش یخچال جور کنم. دوستی گفت برادرم لوازم خانگی دارد و برای این نیازمند بیست درصد زیر قیمت بازار می دهد. می شد 700 هزارتومان. داشتم پول جمع می کردم برایش و قول 400 هزار تومانش را گرفته بودم که مامانم زنگ زد و گفت اینکار را نکن. طمع غالبش شده و من برایش یخچال دست دوم تمیز پیدا کرده ام به دویست هزارتومان اما حتی حاضر نشده به طرف زنگ بزند. چون گفته من از این یخچالها می خواهم که فریزرش پایین است و یخچالش بالا! دندان اسب پیشکشی! عصبانی

روزها یکساعت پس از کارش باهاش کتابهای نهضت را کار می کنم. دو جلسه است که وقت رفتن می پرسم سطل آشغال را شستی و می گوید : آآآآآآآآآآآآآخخخخخخ یادم رفت! و دیروز روی سرامیکهای سفید سالن بعد رفتنش لک آبمیوه ای را دیدم که روز قبل دخترم ریخته بود!

این هفته کتاب نهضت را تعطیل می کنم و علتش را هم بهش می گویم!

---------------------------------------------------------------------------------------------

کارگر خانه مامان خیلی مستضعف است. مامان بهش برای زمستان کلی لباس داده. یکی از اینها پالتوی کهنه من بود که کمی برایش گشاد بوده. هفته بعد از اینکه پالتو را بهش می دهند مامان متوجه می شود که اگر کمی روی سینه اش را درز بگیرد قشنگتر می شود. پالتو را می گذارد که مامان برایش درز بگیرد. 

مامان می گفت دم رفتن دیدم مانتوی نازکی پوشید که برود. گفتم سرما می خوری. گفت نه عیب ندارد. دلم سوخت رفتم و یک بلوز بافتنی را که کنار گذاشته بودم برایش آوردم بپوشد تا سرما نخورد. بعد رفتنش دیدم پلاستیک سیاهی کنار در است. بازش کردم ببینم چیه. دیدم مال کارگره است که جا گذاشته و یک ژاکت پشمی مردانه که قبلا می پوشید داخل پلاستیک است!!!

یعنی جلوی مامان لخت میرفته بیرون که دلش را بسوزاند و تکه دیگری ازش بگیرد و اگر مامان نمی دید خوب پشت در ژاکت خودش را می پوشید که سرما نخورد!عصبانی

---------------------------------------------------------------------------------------------

آن قدیم ندیمها که همه خانواده های سطح پایین یک دوجین بچه داشتند پدرم می گفت : خدا پول را از اینها گرفته عقل را هم گرفته! مردک توی خرج خودت مانده ای 12 تا بچه را چرا آوردی؟! (که یارانه ها به حول و قوه الهی عذر موجه هم برای اینها جور کرد.)

و مادرم می گفت : عقل معاش بیش از درآمد خوب اهمیت دارد.

و من امروز به این نتیجه رسیدم که خیلی هم نباید دل بسوزانم برای اینها. وقتی حس کنند دلت می سوزد طمعشان بالا می زند!