من ذاتا بچه شیطونی هستم و از بچگی به پخ کردن از پشت دیوار علاقه زیادی داشتم.

یادمه اون اوایل ازدواجمون یه شب با همسرم بحث این چیزا پیش اومد و اونم از خباثتش در این مورد خاطره ای تعریف کرد:

شوهر من و زن عموی کوچکش تقریبا در یک محدوده سنی هستند و در یک محل هم زندگی می کردند. زن عمو بچه درسخون بوده و شوهر من..... خوب یه چیزی بوده که من بهش علاقمند شدم و باهاش حس همذات پنداری پیدا کردم خنده

میگه یه سال نمره های من مثل همیشه داغون شد و نمره های زن عمو عالی. این موضوع رو چندباری توی سر همسر من میزنن و چندبار در حضور هردو بچه همسر بیچاره را تحقیر می کنن. آخرش همسر دیگه عاصی میشه و یک روز دم غروب به درب خونه زن عمو  که ته یک کوچه باریک بوده میره و صداش میکنه و میگه بابات خونه ما کارت داره و دوان دوان از خونه خارج میشه.

خودش میگه هوا تاریک بود و صدای اذون می اومد. من تو پیچ کوچه چمباتمه زدم و یک چادر سفید رو روی کله ام کشیدم. صدای پای زن عمو که نزدیک شد پاشدم ایستادم و دستهام رو از زیر چادر بالا گرفتم.

زن عمو جیغ کوتاهی کشید و ساکت شد. اول موندم که چرا نترسید و منو ضایع کرد؟ بعد که چادر رو کنار زدم دیدم غش کرده! 

زن عمو رو اون شب به بیمارستان می برند و البته شوهرم از اینکه با خودش چه کردند توضیحی نداد!!!!!


اون شبی که همسرم اینو برام تعریف کرد داشتیم تلویزیون میدیدیم و کلی خندیدیم و بعد من رفتم بخوابم. اتاق خوابهای خونه ما اون موقع توی یک راهروی باریک بود. اتاق روبرو خواب اصلی بود و درب سمت چپ اتاق فرعی بود. من بجای خواب خودمون رفتم توی خواب فرعی و در رو باز گذاشتم اما خودم رفتم پشت دیوار.

همسر که اومد بره تو اتاق خواب چراغها رو خاموش کرد و چراغ خواب کم نوری در هال روشن گذاشت و رفت توی اتاق اما یک قدم که برداشت متوجه تخت خالی شد. صدا زد تکتم؟ و در حال چرخیدن بود که من از پشت سر گفتم پخخخخخخخخخخخ!

تا حالا گربه رو ترسوندین؟ دیدین چطور بالا میپره؟ همسر هم همونجوری تا سقف رفت و برگشت. و همزمان من از خنده روی زمین افتادم!قهقهه

دعوام نکنین که کار بدیه و خطرناکه! همسر جوری ادبم کرد که الان مطلقا کسی رو نمی ترسونم!!!

بقیه ماجرا فردا به شرطی که کامنتها بیست تا بشه!!! نیشخند