سر راهم به خونه مامان هرروز عصر از سه راه فلسطین میگذرم. مشهدیها میدونن که بهترین سبزیها را از آنجا میشه خرید. خوشحال آوین را به آرش می سپارم و درب ماشین را قفل می کنم و می پرم توی سبزی فروشی. اگر بگویم سبزی فروشی را از جواهرفروشی بیشتر دوست دارم خیلی ها باور نمی کنند اما واقعیت دارد.

دارم سبزی خوردن بر می دارم که چشمم به بسته کوچک سبزی های بنفش رنگ می افتد. ناباورانه بو می کنم , یک ماه به عید مانده و پونه , سبزی بهاری زودتر از عید خبرش را آورده. یک بسته می خرم.

خانه مامان روزنامه و سینی می آورم تا سبزی ها را پاک کنم. باز یاد پونه هایم می افتم. بسته را از پلاستیک در می آورم و با ذوق به بابا نشان می دهم : بابا ببین , پونه!

آوین که گرم بازی است سرش را بالا می آورد چند لحظه نگاهم می کند , بلند می شود جلو می آید و رو به بابا دست به پوشکش می زند و می گوید : من هم باسن دارم! بعد رو به من می گوید : حرف بد نزن! نیشخندقهقهه