بچه ها را حاضر کردم تا برویم بیرون. آرش تبلتش را در ساک بچه ها می گذارد تا آنجا با پسرخاله های من بازی کنند. پدرشان کمک می کند تا بچه ها را پایین ببرم و در ماشین بنشانم . توی راه پله آوین با سروصدا ساک را از پدرش می گیرد که خودش پایین بیاورد.

می گویم : نمی شود مامان جون میفتی!

ساک را به زور تا روی سینه اش می کشد بالا و می گوید : ببین من بزرگ شده ام!

به هر مکافاتی هست قانعش می کنم که کیف را تا پایین پله با هم حمل کنیم. در ماشین آوین روی صندلی خودش عقب و آرش روی صندلی جلو می نشیند. 

( الان غربتی میاد گیر میده ! ببین یک جور کمربند که  از سرشانه ها رد میشه برای آرش می بندیم که ضرب ترمز ماشین رو میگیره نیشخند)

تا بروم در دوربرگردان دور بزنم و برگردم پدر جلوی درب می ایستد. به جلوی درب خانه که می رسم به من اشاره می کند. شیشه را پایین می دهم.

پدر در گوشم می گوید : فهمیدی قضیه ساک چی بود که آوین اصرار داشت خودش بیاورد؟

پرسشگر نگاهش می کنم و او به عقب اشاره می کند. آوین تبلت را از ساک بیرون کشیده و غرق بازی است خنده خوب داداشش در حالت عادی تبلت رو دستش نمیده! قهقهه

جالب اینکه تا متوجه نگاه من می شود بدون صدا فقط لبهایش را غنچه می کند و تبلت را به سینه می چسباند.تا به مقصد برسیم شارژ تبلت تمام شده و داد و بیداد آرش هوا می رود نیشخند