غذا دادن به آرش همیشه پروژه ای بود . آرش بدغذا و من ظرف به دست! یکی دوسالیه که دیگه دنبالش راه نمیرم اما باید با داد زدن بکشمش سرمیز و با چشم غره کنترلش کنم که غذا نخورده پا نشه راه بیفته. آخر بشقاب رهم همیشه دهنش می کنم چون حوصله ام سرمیاد بسکه طول میده!

کسی هم نصیحت نکنه که کارت درست نیست , خودم میدونم اما بخدا اگر 48 ساعت من بهش بزور غذا ندم هیچی نمیخوره و آخرش سردرد میشه و بد اخلاق اما بازم باید بزور بهش بدم!عصبانی

در مورد آوین پروژه متفاوته ! اغلب خوب میخوره اما باید خودش بخوره و این باعث میشه گاهی گرسنه بمونه. خوب بچه است و خوب نمیخوره!

حالا مکافات وقتیه که خوب نخورده و بخوای دهنش کنی! فرار می کنه گریه می کنه و ....

چندروز پیش از عصر خونه مامان بودیم و آوین هیچی نخورده بود. یک بسته چوب شور گیرش اومده بود و تو مشتش پر بود و داشت می خورد که مامانم براش شام گرم کرد. منم که اخلاقشو میدونم گفتم من حریفش نمی شم میخوای بهش بدی خودت بده!

مامان هم بشقاب غذا بدست افتاد دنبال آوین که غش غش می خندید و فرار می کرد و از مبلها بالا و پایین می پرید و قضیه را برای خودش تبدیل به بازی گرگم به هوا کرده بود!

مامان هم با خنده دنبالش می رفت و بالاخره یه گوشه ( انتهای اپن آشپزخانه که راهی برای پایین آمدن نبود) گیرش انداخت. آوین دید چاره ای نداره و باید بخوره! به مامان گفت : چشماتو ببند تا بخورم!

این بازی روتینشونه که مامان قاشق پر بدست چشماشو میبنده و میگه کسی اینو نخوره و آوین مثلا میاد یواشکی میخوره و مامان فریاد برمیداره که ای وای غذام کو؟!

مامان هم اون روز به سادگی گول خورد و چشماشو بست و گفت اینو کسی نخوره ! 

آوین هم خیلی جدی یک مشت پر چوب شور رو تو دهانش چپوند و گفت : هاممممممممممم!!!!

ما که از خنده منفجر شدیم چون دیگه دهنش پر بود و نمیتونست غذای مامان رو بخوره و حکم آزادی اش خودبخود صادر شد!قهقهه