وقتی موبایل جدیدمو خریدم آرش چهارساله بود (دوسال پیش). گوشی قبلی که htc بود از دست آرش به رحمت خدا رفته بود و من دنبال یه گوشی ارزون تر بودم که مورد غضب خواهرم قرار گرفتم و یک عدد گالاکسی s3 خورد پشت دستمون. 

طبعا گوشی جدید و قیمتش منو به فکر انداخت یه جوری دسترسی آرش رو بهش محدود کنم و قفل تصویری موبایل این امکان رو به من داد. خیلی جدی به زبون خودش براش توضیح دادم  که : این گوشی مال منه و فقط منو میشناسه و فقط کسانی که من بهشون اجازه بدم میتونن باهاش بازی کنن.

اوایل باور نمی کرد و گوشی رو روی صورت تک تک افراد فامیل امتحان کرد که البته باز نشد و بعد دیگه با این واقعیت کنار اومد. هربار که می خواست بازی کنه میومد و گوشی رو جلوی صورت من میگرفت تا باز بشه و این امکان محدود کردنش رو به من می داد. آخه گوشی قبلی رو رمزش رو بلد بود و ما یهو متوجه می شدیم یکساعتیه که ارش نیست و بعد از زیر تخت یا تو کمد در حال بازی با موبایل پیداش می کردیم.

یک روز که من خواب بودم (عصر بود ولی هوا تاریک شده بود) حس کردم هی یه نوری توی صورتم میخوره. خودمو به خواب زدم و از لای پلک شاهد تلاش آرش برای باز کردن موبایل شدم. اول گوشی رو رو به صورت من می گرفت و عقب و جلو می برد ( همون نوری که منو بیدار کرد) بعد چراغ رو روشن کرد ولی بازهم موفق نشد آخه موبایل منو با چشمای بسته نمی شناخت.

بعد یهو آرش تخت رو دور زد و بالای سر پدرش رفت و موبایل پدرش رو برداشت و دنبال چیزی می گشت. بشدت کنجکاو بودم که چه میکنه اما نمیتونستم تکون بخورم. بعد انگار چیزی رو که می خواست پیدا کرد. تخت رو دور زد و بالای سر من اومد و موبایل من رو هم برداشت. دو تا موبایل رو روبروی هم گرفت و هی عقب و جلو می کرد. وقتی فهمیدم چکار میکنه دیگه نتونستم خودمو نگه دارم پریدم بغلش کردم و تا تونستم چلوندم و فشارش دادم. ( آرش برخلاف آوین این کارو دوست داره)

آرش از توی موبایل باباش عکس منو آورده بود و جلوی موبایل من می گرفت تا عکس منو بشناسه !!!!قهقهه


اینو اینجا می نویسم تا مزه اصل داستان از بین نره!

این وضع سه ماه ادامه پیدا کرد و من هرگز به آرش لو ندادم که اگر صورت منو نشناسه یا نور نباشه میشه از رمز کاراکتری موبایل استفاده کرد. اما یک روز در کمال تعجب آرش رو در حال بازی با موبایلم غافلگیر کردم!تعجب

اون جور که خودش گفت سه روز بود فهمیده بود رمز دیگری در کاره و از پشت سر من کمین نشسته بود و رمز رو یاد گرفته بود و سه روز بود پنهان از من با خودش کیفی می کرد!!!!نیشخندقلب

پی نوشت : توضیحی که داد که کجا رمز رو از پشت سرم نگاه کرده منو متوجه کرد خاطره مال سه روز پیشه! قلب