دیشب آرش یهو بدون مقدمه ازم پرسید : مامان تو هم فرشته داری؟ گفتم : چی ؟

گفت مثل بهاره جون ( مربی مهدش ) فهمیدم چی میگه. گفتم فرشته بهاره جون چکار می کنه؟ گفت وقتی امیرعلی پسر خوبی بود براش جایزه آورد. گفتم حالا تو با فرشته چکار داری؟ گفت میخوام باهاش حرف بزنم. کار سختی بود خراب نکردن ذهنیت معصوم پسرکم. جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم بگو فرشته حرفهاتو میشنوه. گفت پس کجاست؟ گفتم فرشته رو نمیشه دید فقط آدم بزرگها صداشو می شنوند! حالا تو بگو.

گفت : سلام فرشته خانم . میشه یه چیزی بگم؟ و ساکت شد. گفتم بگو مامان جون منتظره. گفت از کجا میدونی؟ سوال گفتم من صداشو شنیدم ( آدمو مجبور به چه دروغهایی می کنند!!! نیشخند گفت مگه تو گوشته؟ با شناختی که ازش داشتم میدونستم که ول کن نیست تا کنجکاوی اش کاملا در حد منطق خودش ارضا بشه. گفتم آره مامان جون. با کلی ذوق و شوق برگشته طرفم و میگه ای کلک پس اونجا قایمش کردی؟ تعجب

من : خوب مامان جون ازش چی میخوای؟

آرش : یه ساعت که چراغ هم داشته باشه.

- خوب تو که یه ساعت بن تن داری.

- نه آخه مال من بزرگه ساعت امیرعلی کوچیکه و چراغ هم داره!!!

آخه پدر و مادر گرامی هدیه گرونقیمت و چیزهای کمیاب رو تو خونه به دلبندتون بدین. من مشکلی ندارم اما میشناسم خانواده هایی رو که وضع مالیشون در حدی نیست که از این چیزها برای فرزندشون تهیه کنند. همین امیرعلی تو مهد انواع میوه های گرون برای چاشت می آورد و منشی من که دخترش همون مهد میره به من می گفت من برای بچه ها چاشت سیب یا موز میذارم و وقتی میگن شلیل یا توت فرنگی ( در زمستان ) میگم اونا بابابزرگشون باغ داره و تو بازار الان از اینا نیست!