تکه ای مو را جدا می کنم برس می کشم , سشوار را روشن میکنم و با برس دسته مو را خشک کرده حالت می دهم.

آوین با دو چشم کنجکاو کناره ایستاده : خوشگل شدی مامان؟

لبخند میزنم : نه هنوز مامان بقیه موهام مونده !

آوین : هنوز زشتی؟!!!نیشخند

و این مکالمه تا پایان براشینگ موها برای هر دسته مو تکرار می شود!

وقتی تمام می شود و از اتاق بیرون می آییم نیشخند پدرش بدجور دیدنی استعصبانی

                            ***********************************

شب مهمانی دعوتیم و نهار ظهر را به یک کوکو بسنده کرده ام.  قبل از آمدن پدر سهم آوین را برشهای کوچک میزنم و با برشهای کوچک نان در بشقابی جلوش می گذارم : یک تکه نان بخور و یک تکه کوکو , باشه عزیزم؟

آوین که یک چشم در بشقاب و یک چشم در تلویزیون می دوزد به سراغ بقیه کارهایم می روم. از زیر چشم می پایمش : آوین یک نون یک کوکو! خالی نخور!

چیزی را به اتاق می برم و بر می گردم . آوین با چشمهای پر اشک و صورت قرمز بهم لبخند میزنه ! هول میشم و بطرفش می دوم.: چی شد مامانی ؟ تو گلوت گیر کرد؟

با لبخند می گوید: آره خوردم!!!

کنارش می نشینم تا غذایش تمام شود ومکرر تذکر می دهم یواش !خوب بجو ! داشت بابت یک لقمه غذا خودش را می کشت شکمو!قلب

                       ************************************

خانه مادرم هستیم. آرش تبلت خواهرم را دست گرفته و بازی می کند. خواهرم با خنده صدایم می کند ومی گوید یک لنگه جوراب پسرت نیست!

تبلت را از دست آرش می گیرم و وادارش می کنم دنبال جورابش بگردد. در حین گشتنش چندبار با خواهرم قسم می خوریم که جوراب توی هال است و توی اتاقها نیست! آخرش وقتی شروع می کند به عصبانی شدن نشانش می دهیم که یک پایش دو جوراب روی هم پوشیده است!

اینقدر در بازی غرق می شود که نمی فهمد یک جورابش را در آورده اند و روی آن یکی جورابش کشیده اند!

وسط غر زدنهایم مادرم یادم می آورد که خودم همین سنی که بودم این وضعیت را با کتاب قصه پیدا می کردم. نه می شنیدم , نه میدیدم و نه حس می کردم !!!نیشخند

                              *********************************

آوین در عید دیدنی خانه یکی از اقوام با عمه اش به خانه آنها رفت و شب را ماند! نگران بودند که نیمه شب گریه کند اما فقط 5 دقیقه آخر قبل از خاموش شدنش یاد مامانش کرد که آنهم با یک تلفن الکی به مامان که بیا دنبالش آرام شد و خوابش برد!

روز بعد جلوس عید خودم بود. شب آوین را عمه اش تا دم در آورد ولی دم درب خانه به گریه انداخت که : من اون تو نمیام ! (توی خونه خودمون!!!)قهقهه

                            *********************************

یادم بیاد این پست بازهم ادامه خواهد داشت