نمیدونم من حساس شدم؟ اثر ضایعه درگذشت باباست ؟
یا بدشانسیه که اعصاب خورد کنها همش به تور من میخورن  یا اینکه کلا آدمهای مشکل دار جدیدا زیاد شدن؟

1 - دیروز از خونه خودم تا خونه مامان رانندگی کردم و در مرز جنون قرار گرفتم! توی بلوار وکیل اباد که سرعت جنون آمیز یک جوجه ی تازه ماشین دار شده در آغاز منو ترسوند. بعد اتوبوسی که از ایستگاه راه افتاد و تقریبا با زاویه نود درجه به لاین سرعت شیرجه زد و بعد در ایستگاه بعدی به همان شکل به ایستگاه وارد شد. ماشینی که از پشت سر هی چراغ داد و بوق زد تا بهش راه دادم و از من سبقت گرفت و تقریبا ده ثانیه بعد راهنما زد تا از لاین سرعت به سمت ورودی هاشمیه بره!

از زیر گذر پارک گذشتم و وارد ملک آباد شدم که کلا سه لاین داره. یک پراید که یک سرنشین در صندلی عقب داشت و به نظر می آمد تاکسی یا آژانس باشه روی خط حد فاصل لاین راست ولاین وسط دل دل می کرد که هر لاین زودتر حرکت کرد بره توی اون لاین و در این بین هردو مسیر را اشغال کرده بود. بیش از نیمی از بلوار را پشت سرش گیر افتاده بودم و حاج آقای سبیل کلفتی هم از پشت با بوق زدن روی مخم بود که پراید بالاخره تصمیم گرفت و به لاین راست رفت ولی بخاطر چراغ قرمز چند لحظه بعد کنارش قرار گرفتم. شیشه را پایین دادم و بهش گفتم : معنی این خطوط رو می دونی؟ با پررویی گفت : نه! عصبانی شدم و گفتم آره الان که می بینم از قیافت معلومه , ببخشید پرسیدم!

جوش آورد و سعی کرد جلوم بپیچه که خوشبختانه مسیر من خیام بود و اون مستقیم! یکم دلم خنک شد!

در مسیر بلوار سجاد (قلعه آبکوه) هم برای تکمیل شدن کلکسیونم مردی دست دو بچه را گرفته بود و خونسرد انگار در پارک قدم می زند از خیابان رد می شد. یک بچه حدودا دو سه ساله بود و دیگری 7-8 ساله. به آیلند وسط هم که رسید خیلی خونسرد خم شد و پشت به ماشینها بچه کوچکتر را بغل کرد و باز دست دومی را گرفت و وارد چمن ها شدند!

2- یارو تلفن زده به مطب و منشی رو سوال پیچ کرده که قیمت چقدره و چجوریه و در آخر : چند جلسه ای منو لاغر می کنید؟

منشی در جواب همه سوالهاش گفته تشریف بیارید مطب جلسه مشاوره خانم دکتر برای همینه و خودشون جوابتون میدن. و در جواب سوال آخرش گفته بستگی به اضافه وزنتون داره من نمیدونم. او هم با عصبانیت گفته تو که هیچی نمیدونی پشت تلفن چه غلطی می کنی؟!!!

3 – یارو بازاریابه به مطب تلفن زده و اصرار که گوشی رو بدین به خانم دکتر کارش دارم. منشی هم که قبلا توسط من توجیه شده گفته که خانم دکتر نیاز به تبلیغات ندارند. سرکار خانم بازاریاب هم گفته زنیکه تو غلط می کنی سرخود جواب میدی گوشی رو بده به دکتر و گوشی رو با صدای ترق قطع کرده!!!

4 – عزیز داغ دیده ای از خبر فوت پدر من یاد ضایعه از دست دادن پدر خودش افتاده و برای من درددل کرده از بی اعتقاد شدنش. بی اعتقادی درد خیلی بزرگیه. اعتقاد به خدا به یک نیروی برتر و یک قادر مطلق در زندگی به شدت به انسان آرامش میده و این ریشه تمامی ادیان هست. من هم از اعتقاداتم و خدای خودم که در عمق دلم خانه دارد برایش گفته ام. حالا مدعی پیدا شده که بیا توضیح بده دینت چیه و مناسکش چیه؟ ببین خانم محترم من برای جامعه مون متاسفم که تمام دین و
اعتقاد رو در برگذاری یک سری مناسک تکراری معنا میکنه و شما رو هم همینطور آموزش داده. من ادعای پیغمبری نکردم که , در مورد این مسئله هم عقاید خاص خودم رو دارم. من فقط از زیبایی زندگی خودم برای مریم عزیز گفتم. از آرامشی که نوع نگاه من به زندگی برام به ارمغان آورده. از اینکه با یک تک اتفاق به قضاوت ننشینیم. از اینکه امید داشته باشیم. از اینکه بنده های خدا رو و حتی دینهای گوناگون رو به پای خدا ننویسیم. از اینکه به خدا به چشم نردبان ترقی نگاه نکنیم. دست به زانو بگیریم و بلند شیم و تلاش کنیم و اگر موفقیتی حاصل شد خودمون رو باور کنیم و در عین حال از قدرتی که نیروی مثبت اندیشه های ما رو در کارمون به گردش انداخته غافل نشیم. مثبت بودن و مثبت اندیشی همون خدای من هست که متاسفانه خواننده ای بدون تفکر منو به بازخواست کشید.

پی نوشت : شمیم عزیز بعداز دل من درآورد. گویا من عصبی بودم و زود از کوره در رفتم. این مطلب قبلا در ورد تایپ شده و الان آپلود میشه.

5 – توی دنیای مجازی و وبلاگ اشپزی من هراز گاهی آدم مشکل داری پیدا میشه و شر به پا می کنه. منهم البته به قول عزیزی با کفگیرم توی دهانش می زنم. بیشتر این افراد هم کسانی هستند که فکر می کنند چون نویسنده این وبلاگ یک دکتره و از قشر نسبتا مرفه(!) میتونن تمام مشکلات اقتصادی شون رو تقصیر اون بدونن و حال گرفته اش رو داغون تر کنند.

یکی میگه دروغ میگی دکتر نیستی!

یکی ادعا میکنه دستور اوریجینال رو بهتر بلده و دراثبات ادعایش آدرس یک سایت روسی رو میذاره!

یکی به علت اینکه دوبار جواب سلامش رو دادم و یک بار هم در یک فراخوان عمومی چند صلوات برای سلامتی پدرم فرستاده خودش رو محق میدونه به من سفارش غذا بده و بعد که نه میشنوه با اسم مستعار هرچی لایق خودشه نثارم می کنه.

یکی از اینکه نمیتونه غذاهای گرون درست کنه و بارداره می ناله ! و بعد که چند مورد جواب (بخونید پیدا کردن تناقض ) بنده رو در وبلاگش میخونه نامه برام پست می کنه که من نمیتونم گوشت و خمیر پیتزا و پیراشکی بخرم و تو پولداری!

اولا که بله پولدارم , ناز شستم! درس خوندم زحمت کشیدم دکتر شدم و برداشت از دسترنجم می کنم. زمان من مدرسه غیرانتفاعی نبود در یک مدرسه دولتی دیپلم گرفتم و بعد دانشگاه سراسری درس خوندم و شهریه ای هم ندادم و بعد در طبقه پایین منزلم یک اتاق را مطب کردم و هفت ساله فقط با مطالعه های شخصی یکی از بهترین ها در زمینه کاری خودم هستم.

دوما بچه جان اگر به خوراک ماهیچه گیر بدی یه چیزی نه به لازانیایی که یک بسته 4000 تومانی اش دو وعده را به راحتی جواب می دهد و در کل 100 گرم گوشت دارد (گوشت چرخ کرده گوساله کیلویی 20 هزارتومن که بیشتر نیست؟) که می شود 2000 تومان و اگر پنیر پیتزا کیلویی ده هزارتومان هم حساب کنی صد گرم پنیرش می شود 1000 تومان. یک لیوان شیر برای بشامل هم خودتان حساب کنید ببینم این غذا پنج شش هزار تومان بیشتر خرج برداشت؟ این را من می گویم عرضه و کدبانوگری , شما را نمی دانم چه می گویید؟! بله البته من گوشت چرخ کرده ام گوسفندی درجه یک و پنیرم مخلوط رنده شده دالیا و پارمسان است و در بشامل خامه را فقط بخاطر رژیمم حذف می کنم نه پولش. اینها دیگر به خودم مربوط است!

ژله بسته ای دوهزار تومان را هم فکر نمی کنم هیچ کس جزء غذاهای قشر مرفه حساب کند. زیبایی اش هم بیش از کدبانوگری با چند دقیقه فکر قابل ابداع است!

در مورد پیتزا و پیراشکی هم خانم محترم بنده ازنیم کیلو آرد کیلویی سه هزار تومان  و آب
و خمیر مایه با اعجازی به نام کدبانوگری خمیری درست می کنم که هیچ پیتزا فروشی
لنگه اش را ندارد! باز هم صدگرم گوشت و صد گرم کالباس خرد شده و صد گرم پنیر و کمی هنر کدبانوگری پیتزایی خوشمزه به خورد خانواده ام می دهد.

برای مجلس ختم پدرم همین هفته پیش حلوا را هر سینی 40 هزار تومان با ما حساب کردند. حلوا به ذائقه من خوش نیامد و خودم برای روز بعد حلوایی پختم بسیارخوشمزه تر و زیباتر از حلوای تهیه شده توسط شرکت تشریفات.
مسوول شرکت شب می پرسید حلوا را به کجا سفارش داده بودید و مادرم با افتخار گفت
دختر دکترم آن را پخته بود! می دانی این حلوا چقدر مواد برد؟ 8 هزار تومان و با تزییناتش (پودر پسته و بادام پرک ) حداکثر ده هزار تومان تمام شد. این هنر و کدبانوگری و باعرضگی من است.

من هیچ دلیلی ندارد از برنامه غذایی و میزان گوشت و محتویات فریزر شما مطلع باشم اما وقتی شما در ذیل پست آشپزی من از نداری هایت و عدم توان خرید گوشت می نالی طبعا اینها را ابراز خوشبختی نمی بینم و هیچ حسن نیتی هم در حرفهای شما  و زیر سوال بردن کدبانوگری ام نمی بینم!

خدا از این هم خوشبخت تر و عاشق ترت کند من بخیل نیستم اما اگر بجای زاری کردن و متهم کردن دیگران و توهین دنبال راهی بگردی حتما پیدا می کنی.

هفت سال پیش وقتی منشی ام را استخدام کردم به حقوق ماهی 60 هزار تومان راضی بود و شوهرش فقط شاگرد یک سوپر بود و زندگی شان پراز حاشیه. تحت تدبیر و توصیه های من زندگی اش به آرامش رسید. شوهرش که پسر قابلی بود همان سوپری را که شاگردش بود از پیرمرد صاحب سوپر اجاره کرد و الان در فکر خرید آن است. خودش هم با کمک من کیک پختن را یاد گرفت و الان از شبی نیم تا یک ساعت کار در هر کیک 10 هزارتومان سود خالص در می آورد که اگر در هربار روشن کردن فر دو کیک حساب کنیم شبی یک کیلو گوشت چرخ کرده می شود. همین قابلیت و کاردانی را در مطب هم
نشان داده و الان با مدرک دیپلمش اندازه یک مهندس از من حقوق می گیرد!

من زیر سوال بردن کدبانوگری ام توسط شما را یک توهین می دانم. و از این لحظه کامنتهای شما نخوانده پاک خواهد شد. برو در خلوت خودت زاری کن و یا از خوشبختی ات لذت ببر.

پی نوشت : شاید وقتی کمی آرامتر شوم این پست را پاک کنم. فعلا به غر غر کردن پیش شما دوستان مجازی نیاز دارم چون غرغرکده اصلی ام (مامان) الان نیاز به آرامش دارد.