این پست رو اول نوشتم چون حس می کردم به نوشتنش احتیاج دارم. و بعد دیدم زیادی منم زده ام و ممکن است برخی منظورم را نفهمند و باز مبنای سوء تفاهم شود. (والا بخدا زیر پست غرغرنامه چند نفر قمه دستشان گرفته بودند که یا به من بزنند یا توی سر خودشاننیشخندخنده)

پست را بردم در ادامه مطلب و اینجا توضیحا می نویسم که من نه اینقدر که در ادامه پست نوشته ام احساس کامل بودن می کنم و نه اینقدر کاملم. فقط از اعتماد به نفس خودم خوشم می آید و حس خوبی بهم میدهد. راه بسیار طولانی تا کامل شدن دارم که سعی دارم در آن پیش بروم و بیش از آن دوست دارم کمک کنم دیگران را هم در راه کامل شدن باخودم همراه کنم. آنچه را که به نظرم درست است با شما خوبان در میان می گذارم.

آنهایی که تجربه مشابهی در این وبلاگ دارند و از منم منم کردنها و دکترم گفتنهای من لجشان در می آید ادامه مطلب را نخوانند. اما دوستانی که به حسن نیت من واقفند قدمشان روی چشم.

دیروز رفته بودیم باغ. . . .


خوب از تجربه جالب دیروز میگم:

آوین تمام مدت تو تراسها و باغ اینور اونور دوید و البته آرش هم بجز وقتهایی که تو تبلت فرو میرفت و من دعواش می کردم همراهش بازی می کرد.

خواهرم یکبار گفت عاشق این اخلاق بی خیالی آوینم.

گفتم خوب بچه اند دیگه هردوشون بی خیالن.

گفت نه بابا یادت رفته آرش بچه بود تو باغ چه به سرت می آورد ؟

و یادم اومد که آرش چقدر اذیت کرد تا دمپایی پوشید. میگفت پاهام خاکی میشه و از اون بدتر وقتی بود که دمپایی هاش خیس می شد. دیگر حاضر نبود پایش را در دمپایی فرو کند حتی یکبار اینقدر گریه کرد که مجبور شدم دمپایی را با دستمال کاغذی برایش خشک کنم. البته ان موقع همه اینها با خنده همراه بود و اینقدرها هم اذیت نمی شدم. به هرحال تک فرزند من و تک نوه مادر و پدرم بود و حسابی خریدار داشت.

آرش ذاتا زمینه وسواس دارد و خیلی تمیز و مرتب است و همیشه زیادی حواسش به همه چیز هست. گاهی که مادر یا خواهرم من را به خاطر بی خیالی ام دعوا می کردند (به نظر خودم بی خیال نبودم سخت نمی گرفتم) بهشان می گفتم من اینجوری ام این بچه اینقدر سخت می گیرد اگر من دوبار بهش نکن بشین بگم که دیگه رسما وسواس میگیره! و واقعیت می گفتم. من به عمد پا روی دلم می گذاشتم و هرگز به آرش نمی گفتم دستهایت را صابون بزن.

کثیف نبودم بچه ام را می شناختم. با آن تربیت الان آرش تا دستهایش را صابوننزند از دستشویی بیرون نمی اید و امکان ندارد لباس بیرون را بیش از 5 دقیقه در خانه بپوشد , بلافاصله عوض می کند.

اما در عوض آوین. نمونه واقعی بچه ای که من دلم می خواهد. بچه ای که بچگی می کند. مدیر مهد آرش یکبار می گفت آرش از آن بچه هایی است که بچگی نمی کنند از اول مرد هستند. و من این را دوست ندارم. بارها به آرش در جواب چرا ها و چگونه هایش می گویم به توچه! بچه جان تو بچه باش. به کار بزرگترها چکار داری؟ بگذار کارها را ما ردیف کنیم. تو برو و از سالهایی که برایت تکرار نخواهند شد استفاده کن.

آوین نمونه بچه ای است که من از دیدنش کیف می کنم. لیوان آلوچه را یواشکی از خواهرم دزدیده بود و وقتی پیدایش کردیم شکل بچه گداهای دم صحن بود!!! لباس و صورت و دستهایش همه آلوچه ای. و این قهقهه خنده من را به آسمان می برد. بخصوص که وقتی من پیدایش می کنم با نیش باز لیوان خالی آلوچه را به من پس داد و خوشحال به دنبالم تا دم شیر آب آمد تا بشورمش! خوب می دانست که پاداش این کارش دعوا نیست برعکس , آب بازی است!

برعکس آرش دمپایی را بیش از کفش دوست دارد چون راحت پا می شود و از آن بیشتر دوست دارد که پابرهنه روی تراسها بدود و حتی توی باغ برود که با تشر من برمی گشت و دمپایی می پوشید.

همین دیروز آرش از دستشویی که در آمد دستهایش را دور از بدنش گرفته بود که مامان چکار کنم؟! شیر آب را نشانش دادم و گفتم اونجا بشور.

گفت صابون نیست.

بلند شدم و صابون برایش آوردم.

غر زد که پاهایم خیس می شود.

بردمش دم سینک ظرفشویی و گفتم اینجا بشور و چک کردم ظرفی در سینک نباشد که مامان پدرم را در آورد!

بین کابینت و لبه فرش آشپزخانه ده پانزده سانتی فاصله بود. آرش لبه فرش ایستاد و قد کشید به سمت سینک. لجم گرفت و هلش دادم روی سرامیکهای فاصله , خواست غربزند که اخمهای من مانعش شد. هنوز هم وسواس گونه رفتار می کند هرچند رفتارهای من و پدرش باعث تعدیلش شده و اصلا به این حالتش پروبال نداده ایم.

اینها را گفتم تا بگویم بچه های من خواهر و برادرند و این همه تفاوت. چه برسد به دخترخاله و دختر عمو و....

گفتم تا بگویم همه بچه ها را به یک چوب نرانید. با نسخه فلان عمه و خاله چشم بسته توی چاه نروید. برای بچه خودتان برای هر کدامشان منحصر بفرد وقت بگذارید و تصمیم بگیرید.

بچه ها را باهم مقایسه نکنید. بدترین سم برای یک بچه مقایسه شدنش با بچه های دیگر است.

من را ببینید. خیلی هاتان از اعتماد به نفسم که گاها به خودخواهی تعبیر می کنید نالیده اید و انتقاد کرده اید. من با اعتماد به نفسم کیف می کنم. خودم را به قول غربتی محور جهان می بینم. از خودم و کارهایم لذت می برم. خیلی ساده به همین آسانی فقط چون خودم را قبول دارم از زندگی خیلی بیش از خیلی هم رده های خودم لذت می برم. در همین وبلاگ خانمی که ادعا می کرد طرح تخصص می گذراند از حرف زدن من کلافه شده بود و به اعتراض برآمده بود . اگر اوهم اعتماد به نفس من را داشت , اصلا من به چشمش نمی آمدم که بخواهد از دست من کلافه شود که چرا به آشپزی و کدبانوگری ام می بالم. اوهم برتری در خود می دید که بتواند به آن بنازد و در کنار برتری های من برایم دوست خوبی شود.

رمز این اعتماد به نفس من در یک جمله مادرم است .: "من تو را هرگز مقایسه نمی کنم. نتیجه کار و نمره و غیره ات برایم مهم است اما نه به اندازه تلاشت. من تلاش تورا می بینم و به آن بها می دهم."

برای بچه هایتان مادران خوبی باشید و به آنها اعتماد به نفس هدیه دهید. به هر راهی که فکر می کنید. و بخصوص از همان راهی که فکر می کنید اعتماد به نفس خودتان را کشت.