ش را مدتهاست می شناسم. حدود سه سال پیش به مطبم می آمد تا لاغر شود. همیشه روی خندان و چهره شادی داشت که به نوعی آدم را جذب خودش می کرد اما شروع صمیمیت من با او بر سر آشپزی بود. 

کلاسهای آشپزی فنی و حرفه ای را گذرانده و مدرک گرفته بود و آن روزها دوره های کافی شاپ یا دسر یا چیزی شبیه این را می گذراند. وقتی مطب بود با هم در مورد غذاها و نحوه پختشان تبادل اطلاعات می کردیم و حتی یکبار کاملا بی ریا کل جزوات آشپزی اش را برایم آورد که کپی شان را هنوز دارم.

دوستی من و ش با به وزن مطلوب رسیدن و خوش تیپ شدن ش به حالت standby درآمد. چندباری تلفن زد و حال و احوالی و بعدتر شنیدم فرزند دومش را باردار شده و همین.

چندماه پیش قبل از عید بود که باز به مطب آمد. با همان لب خندان و چهره دوست داشتنی اش. طبیعی بود که بعد از زایمان چاق شود و آمده بود تا باز خودش را بیاراید به اندامی زیبا.

چند جلسه اول که گذشت روزی حین صحبتها بهش گفتم چشمهایت برق سابق را ندارد , غمی درونشان نهفته است. تاییدم که کرد پرروتر شدم و گیر دادم که افسردگی زایمان در مملکت ما شناخته شده نیست و این یک تغییر هورمونی طبیعی است و براحتی با دکتر رفتن و مصرف دارو درمان پذیر است و....

لبخندی در جواب حرفهایم زد و گفت حالم این روزها بهتر است خیلی خراب بودم.

گفتم دکتر رفتی؟

گفت کارم از دکتر رفتن گذشته. در چشمهایش حرفی می دیدم که نگفته می گذاشت. با پرسشگری نگاهش کردم. چشمهایش را به هم زد و گفت برایتان می گویم.

تا جلسه درمانی اش تمام شد فکرم به همه جا چرخید حتی بدی و بدرفتاری همسرش اما اشتباه می کردم.

وقتی آمد در اتاقم نشست و گفت و گفت و گفت هنگ کرده بودم. کودک دومش بیمار بود , مادرزادی, ونه یک بیماری و نه یک مشکل که کلکسیونی بود از مشکلات. تا یکسالگی سه یا چهاربار جراحی های سنگین رویش انجام شده بود.

آن روز فقط تاییدش کردم که افسردگی اش به حق است و تاکید کردم که پیش روانپزشک برود تا با درمان افسردگی اش حداقل کمی بارش سبک شود و از روحیه خودش در عذاب نباشد. همانجا هم تلفن زدم و برایش وقت گرفتم.

یکی دوماه گذشته و او باز با لبخند همیشگی می رود و می آید. انگار نه انگار که چه رنجی را با خودش حمل می کند. گاهی که من از بیماری پدر برایش می گفتم پاسخم می داد من از شما یاد گرفتم قوی باشم و من می ماندم به چه زبانی برایش بگویم تو خود استقامتی عزیزم.

بعد از رفتن بابا بازهم ش برایم تسلی خاطری قوی بود. زنی که با لبخند بار زندگی را برشانه های استوارش حمل می کند. زنی که به راحتی تلخی گفتار من را وقتی حقایق زندگی را برایش باز می کنم تحمل می کند و واقعیتش را و دوست داشتنم را درمی یابد. زنی که لبخندش به من قدرت می دهد.

هروقت خیلی غم و فشار نبودن پدر بر قلبم سنگینی می کند به ش فکر می کنم . غم والدین را خواه ناخواه هر انسانی ممکن است تجربه کند اما بیماری فرزند؟ نامعمول بودن دردش را هرکسی می فهمد. او از من قویتر است و اگر او توانست پس من هم می توانم.

پی نوشت : چند نفرتان سایت رنگی رنگی را می شناسید؟ 

http://rangirangi.com/

تقویمی در این سایت قابل دانلود است که برای بهتر شدن حس و حالتان خیلی خوب است. هر روز را برای خودش مناسبتی کرده. دیروز روز هدیه دادن بی مناسبت بود. لذتی داشت عمل به توصیه اش. تجربه کنید.