بعد از بابا یک درد عجیب توی دلم مانده بود. از آن دردها که اگر به کسی بگی بهت میخنده , حداقل ته دلش میخنده! با خودش میگه ببین نشسته چی رو برای خودش بزرگ میکنه. اما این درد وجود داشت . یکبار به خواهر شوهر کوچیکه گفتمش و او دلداری ام داد و کمی هم برایش ابغوره گرفتم اما خوب نشد. بعد از آن چپاندمش ته دلم و با کسی حرفش را نزدم. باور کرده بودم که دیگر تا همیشه بهار برای من دردناک خواهد بود به جای زیبا. باور کرده بودم که دیگر عبور از زمستان و گذر به بهار شادم نخواهد کرد که بالعکس عذاب وجدان من را بیدار خواهد کرد.

تمام زمستان گذشته وقتی بابا از ضعف بیش از اندازه اش برایم شکایت می کرد همه را برایش طبیعی می خواندم و می گفتم باید به خودت زمان بدهی تا بدنت رو بیاید. می گفتم طبیعی است بیماری سختی داشتی و باید نقاهت را بگذرانی. خدا را شکر که بیماری را تشخیص دادیم و داری درمان می گیری.

هربار همینطور مثل یک بچه با قربان صدقه و اینگونه حرفها بحث را خاتمه می دادم. این اواخر مرتب می گفتم : بگذار بهار بیاید. بگذار هوا خوب شود. بگذار هوا گرم شود می بریمت باغ می بریمت گردش و خوب می شوی . سریعتر خوب می شوی.

این اواخر اینقدر گفته بودم که خودم هم باورم شده بود دیگر همه مشکل زیر سر افسردگی است . که اگر بیرون برود اگر به گردش برود اگر روحیه اش بهتر بشود حالش هم خوب می شود.

اما حالش خوب نشد. 37 روز از سال نو گذشته بود و تازه هوا خوب شده بود درختان داشتند شکوفه می کردند که دیگر جسم نحیفش طاقت نیاورد و پر کشید. بدون اینکه خوب شدن هوا را ببیند و بدون اینکه از بهار و شکوفه هایش خبری داشته باشد یا لذتی ببرد.

و من از آن روز جدالی عجیب با خودم دارم. از بهار و شکوفه ها و هوای خوبش عذاب می کشیدم. عذاب وجدانی غریب. انگار مکرر با خودم می گفتم : گولش زدی. جدی اش نگرفتی . مثل یک بچه همش با حرف پیچاندی اش و...

و همه اینها را و نتوانستن ِ جسمش را تقصیر خودم می دانستم. با کسی هم نمی شد حرفش را بزنم. نصیحت و همدلی در من کارگر نبود. خودم میدانستم که همه آنچه در توانم بوده برایش کرده ام اما بازهم بوی بهار و هوای خوب عذابم میداد. یک جور خودآزاری که اینبار خوب می دانستم از افسردگی است که اینبار گریبان خودم را گرفته و هی برای رفتن پیش روانپزشکم این پا و آن پا می کردم.

دیروز با جمعی از دوستان قدیم , یاران بیست ساله , بیرون رفتیم و ساعاتی را مثل دخترک هجده ساله ای که پزشکی سراسری قبول شده بود و دنیا را مسخر خود می دانست از ته دل خندیدم. از گذشته و شیطنتهایش گفتیم و مثل همان روزها از ته دل خندیدیم و برای چند عدد گوجه سبز از درخت بالا رفتیم و با خوردنش به همان روزها برگشتیم. 

وچقدر به این یک روز مرخصی از دنیا نیاز داشتم. این را در راه برگشت فهمیدم. وقتی بچه ها را به خانه رساندم و آوین رااز مامان تحویل گرفتم . شب بود و خیابانها خلوت و موزیک ملایمی در ماشین می خواند و آوین دستش در دست من چرت می زد. یکهو دیدم که دارم با لذت باد گرمی را که از شیشه ماشین به داخل می وزد بو می کنم و از آن لذت می برم. اولین بار از آغاز سال 93 بود که داشتم از هوای بهار ( که دیگر به تابستانش رسیده ایم) لذت می بردم. حالم بهتر بود!

از دیشب چندبار موبایل به دست شدم تا در وایبر برایشان بنویسم از معجزه ای که باعثش شده اند , اما نه پیامهای کوتاه گویای حالم بود و نه نوشتن با کیبورد موبایل امکان بیان حرفم را می داد. از صبح همه آنچه را که از اول این پست خواندید را بارها در ذهنم گفته ام تا اینکه وقتی یافتم و حالا تایپشان کردم.

این پست برای چهار عزیزی است که دیروز جرقه بهبودم را زدند وبرای چهار عزیزی که در غربت بودنشان یا درگیری کاری امکان همراهی مارا ازشان گرفت. پشتگرمی به محبتتان برایم خیلی عزیز است.                             تکتم - بهار 1393