یک هفته گذشته پرستار بچه ها مسافرت بود و من مکافاتی داشتم. هرروز باید بچه ها رو یک جایی می فرستادم و واقعا دردسری بود.

اولش قرار این شد که آوین رو به خونه مامان بفرستم و آرش هم صبح تا ظهر مهمان دخترعمویم باشد که دختری همسن آرش دارد و منزلش نزدیک من است.

اما این قرار دو روز بیشتر دوام نیاورد. آوین که از خانه فراری است و حاضر است هرجایی برود الا خانه بعد دوروز بشدت دلتنگی کرد و شبانه ما را به خانه مامان کشید که برش گردانیم. و آرش هم خیلی از همبازی شدن با یک دختر حال نکرد! 

شب اولی که آوین را به خانه برگرداندم حدود ساعت ده به خانه رسیدیم . به محض رسیدن به خانه آوین به من گفت مامان گرممه! 

تعجب کردم پیراهن لختی نازکی تنش بود. گفتم بیا بریم لباستو عوض کنم.

گفت خوابم میاد.

دیگر چشمهایم از تعجب داشت از حدقه در می آمد. آوین ساعت 12 شب هم برای نخوابیدن تلاش می کند. مطمئن شدم جوجه کاسه ای زیر نیم کاسهء کوچولویش هست.

گفتم بیا بریم لباس عوض کنیم بعد بخوابیم . 

پای کمد که رفتیم گفت لباس خواب بده تا بخوابم!

دیگر فهمیدم جریان چیه. قهقهه زنان پیراهن خواب نازکی برایش پیدا کردم و پوشاندم و دویدم به خواهرم تلفن زدم : بدجنس تو دل دخترم را سوزانده ای ؟

خواهرم : من ؟ چی؟ کجا؟

گفتم با لباس خوابت ! و جریان را تعریف کردم .

خنده او هم به آسمان رفت و تعریف کرد که این دوشب آوین آخرشب به اتاقش می رفته و با دقت تمام لباس خواب پوشیدنش را نگاه می کرده و فقط یکبار شب اول گفته چرا لباس عوض می کنی ؟ و خواهرم گفته می خوام بخوابم و گرممه! و آوین دیگر هیچ نپرسیده تا این فیلم را برای من بازی کرده!!!

تلفن را که قطع کردم دنبال آوین گشتم . آرش وسط هال خوابش برده بود اما آوین نبود , آرش را بغل کردم و به تختش بردم برقها را خاموش کردم و آوین آوین گویان به اتاق خودم رفتم.

توی اتاق روی تخت زیر پتو گلوله کوچکی وول می خورد. خوب خودداری من هم حدی دارد. از همان روی پتو مالاندم و فشارش دادم تا جیغ زنان از زیر پتو بیرون پرید و باز گرفتمش و جای شما خالی چند گاز از بازوهای خوشمزه اش گرفتم.

جیغ زنان از دستم گریخت و از اتاق بیرون رفت. خنده کنان دنبالش رفتم و توی تختش گذاشتمش و به اتاقم برگشتم. تقریبا پشت سرمصدای پاهای کوچکش روی سرامیکها تپ تپ کرد. لب تخت نشستم و منتظر ماندم. دم در اتاق ظاهر شد و با ناز و ادا به چهارچوب در تکیه کرد : مامان جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

با لبخند گفتم بفرمایید؟

- میخوام پیش تو بخوابم.

- نه نمیشه !

با دستهای آویزان در دوطرفش و قیافه ای که تعمدا مظلومیت را توی آن ریخته بود (عمرا از این بچه مظلومیت را باور کنم ) کنارم آمد سرش را پایین انداخت و گفت : خوب بیا باز بوسم کن!!!!

اگر یکی از همین روزها عکسم را با شکم قلمبه توی وبلاگ گذاشتم تعجب نکنید , دوباره باردار نشده ام , آوین را قورت داده ام!!!!خندهخندهقلب