آوین ناخنگیر را برداشته و خم شده و یکی از انگشتهای شست پایش را سیخ می کند.

موهای تنم سیخ می شود. بی اختیار داد میزنم : آوین!

از جا می پرد. هروقت مچش را بگیرم به طرز خنده داری از جا می پرد چه برسد اینبار که داد هم زده ام.

می گویم : چه کار می کنی؟ الان پات خونی میشه اونوقت منم عصبانی میشم.

نگاهم می کند و مکث می کند . می دانم که در ذهنش به سرعت دنبال بهانه می گردد. می گوید : موباظبم مامان جونم! 

دست به چاخان کردن زده ! مامان جونم یعنی که می داند کارش بد است و دارد محترمانه خرم می کند نیشخند

می گویم : اگر پاتو خونی کنی منم مامان عصبانی میشم.

می گوید : خودت فردا (منظورش قبلا است ) ناخون رنگی (ناخونگیر!!!)  رو برداشتی ناخوناتو کندی.

عصبانی از منطق مقایسه ای همیشگی اش به تندی می گویم : من مامانم!

باز نگاهم می کند. چند پلک می زند و با لبهای غنچه کرده می گوید : خوب... , خوب... , منم آوینم !

بزور جلوی خنده ام را می گیرم خم می شوم و ناخنگیر را از دستش می گیرم و از اتاق بیرون میزنم تا توی رویش نخندم! صدای گریه اش از پشت سرم به آسمان می رود.متفکر

مادر آوین بودن همه اش خنده نیستچشمک. می خواستم دو خط آخر را ننویسم تا مثل همیشه فقط خنده اش را ببینید اما نوشتم تا بدانید من هم مشکلات خودم را با تربیت آوین دارم اما با قاطعیت برخورد می کنم و حتی گریه شان را در می آورم چون مجبورم! چون مادرم ! چون قلبم لبالب عشق دو جوجه ام استقلب. عشق همیشه هم تسلیم بودن و کوتاه آمدن نیست.