از وقتی آوین یاد گرفته لباسشو خودش در بیاره و قسمت اعظم لباسهاشو خودش بپوشه یک مشکل به مشکلات من اضافه شده.

روزی شونصدبار لباساشو در میاره و خودشو به قیافه های مضحک تزیین می کنه و از اتاق بیرون میاد و خنده هرباره من (واقعا بی اختیار می خندم ) به این کار تشویقش میکنه و جلوشو گرفتن سخت تر میشه.

دیشب با پدرش رفتیم بیرون گشتی بزنیم و بچه ها هم عقب ماشین بازی می کردند. در راه برگشت آرش عقب ماشین خوابش برد و آوین که هم خسته بود هم آرش جایش را تنگ کرده بود شروع به بهانه گیری کرد. در نهایت بهش گفتم خوب ساکت رو بذار زیر سرت و بخواب(من همیشه یه ساک محتوی لباس زاپاس همراهم هست).

گفت : کو ساکم؟

ساک را که نشانش دادم ساکت شد و چون من و پدرش گرم گفتگو بودیم حواسم از آوین منحرف شد. به خانه که رسیدیم و خواستیم بچه ها را پیاده کنیم آوین را در این حالت پیدا کردیم!

 

توضیحات :

1- لباس را تا نیمه در آورده بود و تویش گیر افتاده بود!

2- هرکارش کردم صاف بایستد تا عکس بگیرم هربار ژستی می گرفت. کلا این بچه عاشق عکس گرفتن و ژست گرفتنه قلب