تبلت !

آوین بی صدا در اتاق مشغوله. آرش از صبح با پدرش بیرون رفته. از ذهنم میگذره که باید برم ببینم آوین چه می کنه؟!

خودش دوان دوان از اتاق میاد بیرون و تبلت آرش رو به دستم میده : مامان ! مامان ! تبلت داداشی تنگ کرده !!!!نیشخند

 

 

پی نوشت : کمرنگ شدنم را به مشغولیت شدید این روزها ربط دهید و ببخشید. روزگارم خوش وشاد در گذر است.

/ 10 نظر / 37 بازدید
سیدمجتبی

سلام خانم دکتر از اینکه وبتون رو دیدم خیلی خوشحال شدم. برای شما و دختر و پسر گلتون و همسر مهربونتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم

مریم بانو

تنگ کرده بر وزن هنگ کرده

سحر مامان آوا

شادزی تا مهرت افزون شود به امید روزهای بهتر برای تو دوست خوب 8888888 تنگ نکن اینقدر تحویل گرفتمت هاااااااا بیا برامون دستور آشپزی بذار

آزاده

عزیزم

سمین

تو رو جون مرغ و جوجه های همسایه تون، اینجوری خاطرات بچه های نازتون رو تعریف نکنید. مردم جوگیر میشن و دو جین بچه میارن، تازه میفهمن چه کلاه گشادی سرشون رفته. من که از پس یه بچه هم بر نمیام چه برسه به دو تا. اصن خودم هنوز بچه ام مامان جون. بهلههههه.

سمین

راستی فراموش کردم که بگم یه جورایی با هم همکاریم. وااااااااااااای خدای من ساعت 4: ربع شد و من از ساعت 3 اینجا هستم. میرم یکم بخوابم. بچه های گلت رو ببوس . بای بای

یه دوست

خسته نباشید،خداروشکر که خوب وخوشید ولی فکر ماهم باشین دلمون خیلی تنگ میشه[گریه]

رویا

خداروشکر موفق باشید خانوم دکتر[لبخند]

سپیده

الهییییییییییییییییییییییی ! پاس بدین این ور میخوام قورتش بدم [نیشخند] قربونش برم که از فرصت ها ( نبود برادر ) به خوبی استفاده میکنه [ماچ]

زهره_123

[نیشخند][بغل]