گوشواره های خاله

دیروز صبح خواهرم اومد مطب و بعد موقع رفتن آوین رو با خودش برد.

دقیقا دوساعت بعد اسمس زد و گفت این بچه بیتربیتت رو دیگه نمیارم خونمون!

خنده ام به آسمان رفت. سابقه دعواهای این دوتا خیلی قدیمتر از اینه. آوین به طرز عجیبی خلق و خوی خاله اش رو به ارث برده و این دوتا لجباز یکدنده زیاد باهم در میفتن!

ماجرای دعوای این بار البته کمی بامزه تر بود. گویا آوین در اتاق خواهرم میگشته و کار مورد علاقه اش یعنی فضولی رو انجاممیداده که گوشواره نگین دار خواهرم توجهش رو جلب می کنه. از طرفی آوین مدتیه یک لنگ گوشواره اش گم شده و دیگه مثلش پیدا نکردم که براش بخرم و فقط یک گوشش گوشواره داره. به سراغ خواهرم میره و:

آوین : خااااااااااااالللللللللله ! دوستت دالم!

خواهرم: لبخندمژه و البته توی دلش: خودتی! باز چی میخوای ازم؟

آوین: ببین خالــــــــــــــــــــههههههه! ببین من دوشباله ( گوشواره) ندالم تو دالی! ببین ایکی دارم !( فقط یکی دارم)

خواهرم میگفت اینقدر مظلوم گوش خالی اش را نشان داد که بیبین من ایکی دالم که دلم سوخت. گفتم بیا گوشت کنم. گوشواره خودش را خارج کردم و گوشواره های خودم را گوشش کردم.

 

بچه همکلی ذوق کرد و برد به همه نشون داد.

بعد چند دقیقه خواهرم : آوین ! خاله ! بیا گوشواره رو در بیارم. بسه دیگه.

آوین : نیمیخوام. مال خودمه ! تو دالی!

اینم قیافه اش دقیقا در همون لحظه لنجه کردنه!!! قلبخنده

یعنی رسما خواهر منو گول زده و گوشواره رو گرفته و تا عصر که من رفتم دنبالش هم به هیچ صراطی مستقیم نشده بود که در بیاره!

البته عصرهم احتمالا چون گوشش به خارش افتاده بود گذاشت در بیارم. چون شدیدا به بدلیجات حساسیت داره!شیطان

/ 23 نظر / 78 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وب نوشت های یک ذهن شلوغ

[اضطراب]

مهرآیین

عزززززززززززززززیزززززززززززززم لنجه هم بلده بکنه[خنده][ماچ]

مامان گلی

خیلی[سبز][عصبانی] ازدست کاراشون[کلافه]

سارینا

ای جونم واسه اینهمه عقل و کمالات .هزر ماشالله.یعنی ته سیاسته این بچه.به کی رفته خدا میدونه! تکتم جون شما؟؟به شما رفته؟ دلم میخواد این اوین بزرگ بشه ببینم با شوهر بدبختش چی میکنه؟[نیشخند] آویش:عزیزم دوست دارم.[ماچ] همسرش:[وحشتناک][متفکر] این بچه یه رئیس جمهوری چیزی میشه.

حوایم

نه بابا من تو بچگیم مثل گچ خنگ بودم الان تازه این اداها رو یاد گرفتم محض شوخی، والا خریدار که نداره [گریه]

شكوفه

عزيزم آويننننن ... جيگر منه اين خوشگله باهوووش ... بنظر من كه با خالش خوب كاري كرد ... دقيقا مثه خودمه ... [ماچ][بغل] عاشق اون لباي جمع شدشم ... ببوسش اين عسلو [ماچ]

Janahi

[ماچ][ماچ][قلب]

فرشته

وای نازی! این عکسش خیلی باحاله[خنده]

مسعود

سلام دیروز داشتیم تو پارک بازی میکردیم یکی موقع شمردن امتیازا جرزنی کرد یه پسره اهل تایباد بود یهو گفت اینقدر لنجه نکن دیگه! برای اولین بار بود همچین اصطلاحی رو میشنیدم اومدم تو گوگل سرچ کردم که به وبلاگ شما برخوردم :)))