غذاتو بخور!

آوین اخیرا به محض اینکه از جمع دور میشیم نمیذاره من تهدیدش بکنم. دستاشو میندازه دور گردنمو آویزونم میشه. منم با لبخند پیروزی میبوسمش و با آوین در بغلم به جمع بر می گردیم. بدون دعوا بچه خوبی میشه!!!

دیروز هم جمعه بود و ما به باغ رفته بودیم. سر نهار آوین شروع به اذیت و شیطونی کرد و به هیچ رقمی حاضر نبود سر سفره بنشینه. منم خیلی عادی بلند شدم و ساعدش رو محکم گرفتم. مامان که جریان رو میدونه با لبخند نظاره گر بود و هیچی نگفت اما زن عموم که همراهمون بود طفلکی دلش برای نه نه گفتن و پا به زمین کوفتن آوین سوخت و به من اصرا می کرد که نبرش بیرون و نزنش!!!! منهم که در اون لحظه نمی تونستم توضیح بدم جواب ندادم و آوین رو به آشپزخونه و پشت اپن بردم. اما وساطت زن عمو کار رو خراب کرد و آوین گریه کنان حاضر نشد به صورتم نگاه کنه و در برگشت به سالن بازهم غذا نخورد و بازیگوشی کرد.

اینبار زن عمو رو اول با اشاره چشم دعوت به سکوت کردم و بعد دوباره با آوین روی تراس رفتیم. اینبار وروجک خوب میدونست هوا بدجور پسه ! قبل از حرف زدن من دست به گردنم انداخت و با یه بوس کوچولو به اتاق برگشتیم. تا آخر غذا کنارم نشست و غذاش رو مثل دخترهای خوب خورد و کلی هم مایه خنده خانواده عموجان شد!

بعد تمام شدن غذا آوین به تراس دوید و مشغول بازی شد . ما هنوز سفره را کامل جمع نکرده بودیم که زن عمو با خنده به سالن برگشت و گفت : آوین یه پسته دستش گرفته و با مورچه ها بازی می کنه. پسته را روی زمین گذاشته و یک مورچه را گرفت و جلوی پسته گذاشت و گفت بخور!

مورچه بیچاره هم تا آوین ولش می کند دوان دوان قصد فرار می کند که آوین باز می گیردش و جلوی پسته میذاره و میگه بخور!

چندبار این کار را تکرار می کنه و دفعه آخر با اخم و عتاب به مورچه میگه : اول غذاتو میخوری بعد میری!!!!خندهقهقهه

/ 19 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینو

امان از دخالت بقیه توو تربیت والدین![پلک] مادر من معتقده تربیت از بچه مهم تره! والا آدم اصلا جرات نمیکنه طرف خیلی از بچه های امروزی بره از بس که بدتربیت شدن[گریه]

حلما

سلام خانم دکتر عزیزم خوبی؟ خانم دکتر ماهم وقتی هم سن آرش و آوین بودم وقتی شیطونی میکردیم بابام همین کارو میکرد وقتی پستتونو خوندم کلی خندم گرفت چون دقیقا بابام ساعد دستمون رو فشار میداد ما هم حساب کار دستمون میومد[نیشخند] الان واسه خواهر بزرگم قضیه آوین رو تعریف کردم هم خندید و یادی از قدیم کرد و هم کار شما رو تایید کرد ولی خداییش بچه باید یکم ترس داشته باشه و گرنه هر کاری رو انجام میده الان که نگاه میکنم منم این روش تربیتی رو که واسه خودمم انجام شده ، قبول دارم چون نه خاطره بدی ازش دارم و هم باعث میشد ما توی جمع با ادب باشیم و بجاش بازی و بچگی خودمونو هم بکنیم از طرف من آوین کوچولو رو ببوس [ماچ]

مینو

گودزیلاها یه ژانر مخصوص خودشون رو دارن توو جوکای این روزا[خنده]

زاهارا

حالا من وقتی بچه بودم مامانم نیشگونم میگرفت که بسه بچه چقدر میخوری؟[خنده]

شیرین امیری

منم همین کارو میکن ومعتقد بودم مامان بدی هستم اما ناچارم تربیتشون کنم چون باباهه تو این امور رسما شل هستن و موضوع سخت گیری های تربیتی کلا به عهده منه. و ایشون بابای مهربون هستن امیدوارم کارمون درست باشه . اونروز پسرم میگفت من وقتی بزرگ شدم مجبورت میکنم هرکاری من گفتم انجام بدی. دلم براش سوخت یه کم

سپیده

ای جانم ، بازخورد رفتار مادر [لبخند] البته در مورد خیلی از بچه ها این عمل کارساز نیست ! یعنی بیرون قول میدن اما به مجض ورود به جمع دوباره کاراشونو تکرار می کنن .

مامان کارن

سلام .خوب مامانش اونم یادگرفته چطورتربیت کنه دیگه بچه ها ازماالگو میگیرن [نیشخند]عزیزم خیلی ماشااله بانمکه وخوشگله مخصوصا تواون عکسی که دلبری میکنه[ماچ][گل]

طهورا

خيلي عالي بود. كلي اسفاده كردم. پسرم كه طفلي خيلي بچه ي خوبيه و عليرغم تمام شيطنتهاش هميشه بموقع حرف گوش ميده. اما اين وروجك دومي كه تو راهه فكر كنم جنسش مثل خودم پر از خورده شيشه باشه ... حتما از اين روش بهره ها خواهم برد و دعايت ميكنم تكتم جان [چشمک]

طهورا

مرسي مهربون. همون روزهاي اول بدحاليم از دكتري كه كار طب سوزني انجام ميداد پرسيده بودم. گفت زير سه ماه خطرناك و قبول نكرد .. منهم نااميدانه چندماه وحشتناك رو گذروندم... تا جاييكه مطمئن شده بودم باز دارم به دره افسردگي سقوط ميكنم. الان خدا رو شكر خيلي بهترم و دوباره دارم به زندگي اميدوار ميشم [بغل]... منون از محبتهات تكتم جان [قلب]

مامان ساینا

خیلی روش خوبیه منم بعدا ازش استفاده میکنم. چند روز پیش با دوستم که بچه داره خانوادگی رفتیم مسافرت. بچه اش جلوی هر مغازه ای گریه میکرد که اینو میخوام و اونو میخوام اونا هم همه رو واسش میگرفتن. بنظرم همش نباید به بچه ها بگی چشم. چون پرتوقع میشن