کلاس اولی 2

مشکل دیروز آرش به طرز عجیبی همان مشکلی بود که یکی از عزیزان در کامنتها مطرح کرده بودند و میخوام در مورد اون یکم باهم صحبت کنیم. حس می کنم آگاه کردن هر چند نفر که میتونم در این مورد وظیفه منه.

روز سه شنبه صبح آرش مثل همیشه تو این دوهفته بدخلق بیدار شد اما از اونجایی که شب قبل ... بذارید اول شب قبلش رو تعریف کنم:

آرش دوشنبه از مدرسه که اومد مثل همیشه نق نق می کرد . منم از قبلش حالم روبراه نبود و نق نق آرش یهو عصبانیم کرد. خوب منم آدمم و ممکنه گاهی بیرحم بشم و اون روز شدم! کلی سرش داد و بیداد کردم و آخرش هم گفتم اصلا لازم نیست بری مدرسه. فردا میرم پرونده تو از مدرسه می گیرم . تو که اینهمه از وقتی رفتی مدرسه بداخلاق شدی , لازم نیست بری مدرسه !

طفلک آرش که خودش هم از پایه ناراحت بود با این حرفم زد زیر گریه و گفت من مدرسه رو دوست دارم و ببخشید و...

خوب گویا حدس من هم دور از واقعیت نبود و ناز کشیدن بیش از حد من باعث شده بود آرش پیاز داغ دلتنگی اش را زیاد کند. بگذرد من ادامه ندادم و کمی بعد با واسطه گری آوین ( قربونش برم اومد و گفت آرش گفت ببخشید چرا بوسش نمی کنی؟!) ما آشتی کردیم.

صبح سه شنبه طبعا آرش جرات نداشت بگه نمیرم و من هم حواسم به این موضوع بود. خیلی جدی بیدارش کردم و مشغول آماده سازی چاشت آرش بودم که با اخمهای درهم وارد آشپزخانه شد.

پیش زمینه ذهنی ام جلوی قضاوت منطقی ام رو گرفت و با اخم گفتم چیه؟

گفت لثه ام درد میکنه.

بطور مبهم یادم اومد که دیشب هم تو خواب شنیدم همین شکایت رو به پدرش می کرد و پدرش اونو بغل کرد و تو تخت ما خوابوند. دهانش رو باز کردم و معاینه کردم. هیچ اثری از دندان خراب یا تورم یا قرمزی لثه در محلی که شکایت از درد داشت نبود. گفتم یه چای بخور خوب میشی و چون اخمهایم درهم بود آرش شکایتش را ادامه نداد اما تا لحظه رفتنش اخمهایش درهم و چشمهایش آماده بارش بود. به حساب خودم میخواستم با کمی جدی بودن قضیه را فیصله بدهم.

آرش که رفت به پدرش قضیه را گفتم و او با خنده گفت : آرش گیر داده یک روز را غایب شود , خوب این اجازه را بهش بده!

و من با خنده گفتم : همین یک کارم مونده که ببینه با ناز کردن زورش به من میرسه!

یکساعتی گذشت و موبایل من زنگ خورد. از مدرسه بود و مربی بهداشت مدرسه توضیحی داد که آرش گریه می کند و دندان درد دارد و او بررسی کرده و چیزی بنظرش نرسیده. گفتم بله صبح هم همین شکایت را داشت. 

خانم مربی گفت: من فکر می کنم بیشتر دلتنگی است و شما تلفنی باهاش صحبت کنید و بهش آرامش و اطمینان خاطر بدهید. چیزی هم در مورد اینکه فقط بهانه گیری هست و چیزی نیست گفت.

تلفنی با آرش صحبت کردم و بهش قول دادم که زنگ اخر را دنبالش خواهم رفت . از قبل برنامه دنبالش رفتن را داشتم چون نهار دعوت بودیم. کمی هم قربان صدقه اش رفتم و پرسیدم می خواهد برایش شربت ببرم که گفت نه !

تلفن را که قطع کردم در مطب سرگرم کامنتهای وبلاگ شدم که آه از نهادم برآمد.

به کلی از مبحث دردهای روان تنی غافل شده بودم آنهم در مورد عزیزترینم. دردهایی که دیشه در روان بیمار دارند اما کاملا با تمارض متفاوتند. این دردها واقعا توسط بیمار حس می شوند, او را آزار می دهند ولی درست مثل تمارض در معاینه هیچ چیزی به نفع درد یافت نمی شود.

اغلب این دردها در زمینه استرسها و فشارهای روانی بروز می کنند و با آرامش یافتن بیمار پی کارشان می روند. این دردها در بیماران یا به عبارتی در افراد حساستر از نظر روحی بیشتر بروز میکند و بخصوص در سنین بلوغ در دختران شایع است.

مشکل آرش فعلا با اختصاص دادن یک بعد از ظهر کامل به او و بهتر شدن اخلاق مامانش و پرت کردن حواسش از موضوع مدرسه برطرف شد.

ای کاش همیشه یادم بماند و ای کاش اولیا و مربیان مدرسه در این مورد آگاه باشند و آگاهانه با بچه ها برخورد کنند. 

/ 27 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین امیری

بله عزیزم کلاس اولی شدن. میبینی پسرام چه بزرگ شدن؟[قلب] اینقدرم خوش خط هستن خدایی هرکی میبینه تعجب میکنه . یعنی بچه های راهنمایی اونقدر خوش خط نمی نویسن که گل پسرای من ![مغرور] روز تعطیل رو کلا باهم هستیم و هیچ کاری نمیکنم اینقدر بهمون خوش میگذره میگم شاید خیلی خانومای خونه دارکم مشغله حتی نمیدونن چقدر میشه از بودن با بچه ها لذت برد والله . ساعت شش هفت عصر که خسته کوفته میرسم خونه دقیقا مثل بچه شیرای حیات وحش دوسه ساعت تمام از سرو کول من بالا میرن![قهقهه]

honey

خدا حفظش کنه این نوگل کلاس اولی رو من هنوزم که هنوزه تو 25 سالگی دردهای روان تنی رو تجربه میکنم و فقط با کمی توجه به خودم مشکل کاملا برطرف میشه

من مطالب شما رو که میخونم احساس میکنم زندگی در جریانه یه احساس خوبیه وقت کردین آپ کنید بد نیست :|

رویا

دارم میام شهرتون [لبخند]

لیلی

سلام.وقتتون به خیر.من مدتهاست وبلاگ آشپزی شما رو دنبال می کنم و بسیار لذت می برم.امروز خیلی اتفاقی این آدرس رو در وبلاگ شما دیدم و جالبه که تو این مدت اصلا این آدرس به چشمم نخورده بود.مخصوصا از این مطلب بسیار استفاده کردم.چون خودم دختر 5 ساله ای دارم که امسال پیش دبستانی میره و من هم با مشکلاتی اینچنیی بعضا مواجه هستم.انشاالله همیشه در کنار خانواده سلامت باشید[قلب]

میترا

سلام پسربزرگم کلاس سوم دبستانه اون به بهانه ای حتی چند قطره باران میپرسه امروز تعطیله که مدرسه نره بااینکه درسش خوبه ومدرسه مشکلی نداره! ازاین مطلبتون خیلی استفاده بردم ممنونم خانم دکتر شمااشپزیزتون خوبه درست اماقلم شیواورسایی هم دارید وحق مطلب روبه بهترین نحو ادامیکنید وجذاب من خودم معلم ادبیاتم امابه شیوایی ودلنشینی شمانمینویسم! ‏

ستاره

دلم ......!! التماس دعا می خواهد..... از همان التماس دعاهایی که ادمیزاد یک وقت هایی دلش را به"دریا" می زند!!!! وبه خلق الله رو می اندازد که برایش دعا کنند.....! از انهایی که از ته جانت لا به لای بعضی ها با چه""زوری"" بالا می اید....! انوقت با همه ی وجود دلت را به "زمزمه ی خدایا" گفتن خلق الله خوش میکنی!! که اگر صدای تو به عرش نرسید! لااقل یکی از همین خلق الله صدایش انقدر رسا است که عرشیان وفرشیان از ""خدایا گفتنش"" خدایا بگویند!!! .....التماس دعایت...... وقتی می گویم برایم دعا کن یعنی کم اورده ام!!! یعنی دیگر.......! کاری از دست خودم برای خودم بر نمی اید...!!! حرفی نمیماند فقط التماس دعا.....

مامان سینا

بزرگ شدن بچه ها از ارزوهای شیرین همه ی پدر مادرهاست. روزهایی رو تصور میکنم که سینا مدرسه بره.....[لبخند] سال 97 سینا کلاس اولی میشه..... ارش.....کلاس پنجم و اوین شیطون هم کلاس اولی میشه. چقدر زیبا. ارزومند شادابی و سلامتی روزافزون واسه ی خودت و اقای همسر. [گل][گل]

کرانه

سلام عزیزم. بعضی از خاطرات بچه ها رو خوندم . دیدم واقعا بچه های من پسر و دخترم مثل بچه های شما هستن از نظر اخلاق و احساساتشون هم پسرم که بچه اوله و هم دخترم که مثل دختر شما رفتار میکنه واقعا زندگی با همین کاراشون زیباست . امیدوارم همیشه موفق و موید باشید .خانمی عزیز در یک پستی نوشته بودین به یک خانمی برای لاغری مشاوره میدادین .آیا امکانش هست منم هزینه را بدهم و برای لاغر شدن با شما در ارتباط باشم درواقع ویزیت بشوم .البته من ساکن بندرعباسم .با تشکر

مامان ساینا

منم بچه بودم چند باری خودمو زدم به مریضی که نرم مدرسه. البته زیاد نبود فقط چند بار... وقتی مامانم به مدرسه زنگ میرد میگفت حالم خوب نیست چه حس خوبی بهم دست میداد از ابنکه اون روز نمیرم مدرسه[نیشخند] ولی بعدش مامانم اصرار میکرد بریم دکتر و منم ترس از امپول رو بهونه مبکردم[ناراحت]