شیطنت بچه های من ارثیه!

در ادامه مطلب قبلی و بحث فرشته مهربون , امروز صبح یه برچسب خوشگل خریدم و دادم بهاره جون تا " فرشته مهربونش " بده به آرش .

دیشب خونه مامان بودیم و بحث بر سر بچه ها و سوتی هاشون بود. چند ماجرا تعریف کردن از خودم که کلی باعث خنده شد!

من کلا بچه خیلی سروزبون داری بودم و خیلی هم زود به حرف اومده بودم و چون لاغر و ریزه هم بودم حرفهایی که از دهانم در می اومد خیلی سوژه می شد ( به چشم میومد ).دیشب بحث سفر به آبادان بود که اون موقع من تقریبا یک سال و نه-ده ماهه بودم!!! دایی جون تازه ازدواج کرده بود و با همسرش از مشهد به آبادان برمیگشت و البته من و مامان و چند نفر دیگه (دو کوپه قطار ) همراهشون بودیم.

زن دایی می گفت : من تازه عروس بودم و تکتم دردونه داییش و عجیب با من چپ افتاده بود! تا من میرفتم پهلوی شوهرم بشینم تکتم زود می اومد و وسط ما دوتا می نشست. اگر هم من میخواستم با امیر حرف بزنم , تکتم زود می گفت چقدر حرف می زنه دایی! بهش بگو ساکت باشه !!!

دایی می گفت : به آبادان که رسیدیم هم همه جا با من می اومد. یک روز که یه دوست خیلی رودربایستی دارم تو ماشین بود, گرم صحبت بودیم و دوستم چندبار موج رادیوی ماشین رو جابجا کرد. یهو تکتم از صندلی عقب با لهجه بچگونه گفت : آقاهه به لادیو ( رادیو ) ماشین دایی جون دست نزن, خراب میشه!!!!

مامان می گفت : من از فروشگاه کوروش ( از بزرگترین فروشگاههای وقت آبادان ) دیدن نکرده بودم. شب آخر بود و قرار بود همگی بریم فروشگاه. تکتم هم دل از تلویزیون رنگی و کارتون نمی کند. (ما خودمون هنوز تلویزیون سیاه سفید داشتیم که مامان از همون آبادان یه رنگی خرید ) خلاصه به زور سوار ماشین شدیم راه افتادیم. اما تکتم یه بند گریه می کرد. داداش (دایی من ) یه جا ماشین رو نگه داشت و تکتم رو با خودش برد پشت یه دیوار و وقتی برگشتن چشمهای درشت تکتم کاملا گرد شده بود و دیگر تا پایان سفر نه گریه کرد و نه لجبازی!

پ.ن. من خودم یادم نیست اما دایی جون میگه زدمش!

خواهرم و من متفق القول به این نتیجه رسیدیم اگر چنین بچه ای الان موجود بود تنها حقش همین بود دور از چشم مامان باباش بگیری بزنیش !

نکته: من هیچ آسیب روانی و جسمی از اون دوتا پشت دست خوردن ندیدم و الانم اصلا یادم نیست. اما تک تک چشم غره ها و دعواهای والدینم رو یادمه. پس برای بچه هاتون حامی باشین و دعوا یا تذکر یا چشم غره رو به صاحبخونه واگذار کنید تاهر وقت حوصله اش سررفت خودش بچه رو ارشاد کنه. شما هم ظرفیت داشته باشید و زود بهتون برنخوره که به بچه ام گفت بالا چشمش ابروست.

این یه اصل روانشناسیه . باور کنید.

/ 3 نظر / 14 بازدید
مامان گلی

آخ آخ دلم برات کباب شد ولی کلی هم خندیدم[چشمک]

میترا

من که نمیتونم اینجوری باشم. وقتی جایی میریم یکسره دنبالِ کیمیا میرم که دست به چیزی نزنه. دعواش نمیکنم ولی همه اش مواظبشم.

دخترمهربون سرزمین احساس

من اصلا بچه شیطونی نبودم در جریانید که[نیشخند]